تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
سرعت اینترنت این روزها،‌اگر چه بسیار آزار دهنده و خسته کننده است اما من رو می بره به سالهای دانشجویی. آن زمانی که تنها راه دسترسی ما به دنیای مجازی، تنها کافی نت مقابل دانشگاه بود که با سرعت نزدیک به صفر ، و دایل آپ، حدود 15 تا کامپیوتر را تغذیه می کرد. 

می نستیم به امید اینکه بعد از یک ساعت ، حداقل بتوانیم ایمیل مان را چک کنیم. و این در حالی بود که اصلا کسی از دوستانمان حتی آدرس ایمیل ما را نداشت که برایمان چیزی بفرستد. و ما،‌ فقز با دیدن پیامهای گاه و بیگاه یاهو، ذوق زده می شدیم. 

حتی بعضی وقت ها، صفحه ی اصلی یاهو را باز می کردم. اما موضوعی به ذهنم نمی رسید که جستجو کنم. درست مانند یک بز که به قطاری که از مقابلش به سرعت می گذرد،‌نگاه می کند و چیزی نمی فهمد، من هم به صفحه ی اصلی یاهو نگاه می کردم. 

اما آنچیزی که در رابطه ی من با جهان مجازی انقلابی برپا کرد، یک شبکه ی اجتماعی بود به نام اورکات. کلا به تعداد انگشت های دستم به آنجا سر نزدم. اما همین چند مراجعه ی کوتاه موجبات دوستی من با علیرضا مهدی زاده رو فراهم کرد. نوازنده ی کمانچه و دارای لیسانس نوازندگی از دانشگاه سوره. علیرضا به مشهد آمد و با هم ساز زدیم. رابطه ما ، نهایتا به خرید ساز کمانچه و رفتن به کلاس های سامر حبیبی ختم شد. بعدها،‌ کلیپ ها و آثارش را در اینترنت و شبکه ی تلویزیونی دیدم. اما دیگر رابطه ای باهاش نداشتم. 

کلاس رفتن من در تهران،‌ماجراهای بسیار شگفت انگیزی داشت که اکثرا در قطار اتفاق می افتاد. اگر حوصله کنم، یک روز در مورد آن روزها هم می نویسم که در خاطراتم ماندگار شود.



تاريخ : شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
یک هلیکوپتر کنترل از راه دور ، تنها سوغات از سفر ترکمستان بود. اطمینان نداشتم که این هلیکوپتر را به قیمت مناسبی می خرم. بلکه فقط باید هنگام بازگشت، برای باربد چیزی مهیا می کردم. هنگام خرید یادم آمد که اولین وسیله کنترل از راه دوری که دیده بودم، ماشین قرمز رنگی بود که عمه، از سفر فرانسه آورده بود. و من ، به عنوان پسرکی 8 ساله ، چنان از دیدنش ذوق مرگ شده بودم که حتی نمی توانستم خودم را راضی کنم که با آن در حیاط بازی کنم. البته نا گفته نماند که آن ماشین هم مانند بسیاری از اسباب بازی های به درد بخور آن زمان، به سرعت از جلوی دیدگان ما محو شد و زمانی دوباره لای اسباب ها پیدا شد که من داشتم خودم را برای کنکور آماده می کردم و بازی با چنین اسباب بازی هایی چندان عقلانی به نظر نمی رسید. و این داستان گذشت تا اینکه لذت داغون کردن آن ماشین قرمز زیبا، نصیب باربد شد. 

هلیکوپتر به دست باربد رسید و به سرعت روشن شد و در فضای خانه ی ما پرواز کرد. دفعه ی پنچم که از زمین برخاست،‌دچار سانحه ی هوایی شد و پس از اصابت با سقف و صندلی و سرامیک کف، از ناحیه ی باله ها دچار صدمه شد و دیگر پرواز نکرد. به صورت میانگین، هر پرواز - که حدود 10 ثانیه به طول انجامیده بود،‌برای من ، 10 هزار تومن آب خورده بود. (به عبارت بهتر، هر ثانیه، هزار تومان).

دنبال راه حلی برای درست کردنش افتادم. اندکی هلیکوپتر را بر انداز کردم. اما کاری از دست من بر نمی‌آمد. ناخودآگاه، یاد علی خبازی افتادم که دستی در هواپیماهای مدل داشتم و به نظرم رسید شاید کسی را بشناسد که بتواند کمکم کند. که اتفاقا درست هم پیش بینی کرده بودم. 

علی خبازی ، مدیر عامل شرکت قبلی ام بود. البته مدیر عامل بودنش ، خصوصیت بارزی نبود که در خاطره ام نقش بسته باشد. تمام خاطرات من با این آدم، در خصوصی حواشی نامرتبط با کار بود. مثلا ماهی گیری. که سبب شد برای اولین و آخرین بار به دریاچه بزنگان بروم و در کنار او، کار باطل ماهیگیری را نظاره کنم. 

حاشیه ی پر رنگ دیگر علی، همین ماجرای هواپیماهای مدل و افسانه هایی که از رشادت هایش در جریان پرواز دادن هواپیما و رقابت نفس گیرش با عقاب تعریف می کرد می شد. البته علی رغم میل باطنی ام، فرصتی دست نداد تا با این عملیات مهیج از نزدیک دیداری داشته بام.

و اما پر رنگ ترین حاشیه ی این آدم،‌ مربوط به دایم الخمر بودن او می شد. به معنای واقعی ، به سختی می توانستیم زمانی را بیابیم که او مست نباشد. و این در زمانی بود که پروژه ی ما در یک فشار زمانی قرار گرفته بود و باید برای افتتاح توسط رییس جمهور آماده می شد. و من به عنوان مدیر پروژه بسیاری از موارد را باید با مدیر عامل هماهنگ می کردم. مدیر عاملی که همواره مست بود و تنها جوابش برای مسایل موجود در پروژه این بود که : نیما خودت یک کاریش بکن دیگه!!!!

چقدر من عصبی می شدم و چاره ای نداشتم. خدا می داند که در جلسات هفتگی با معاونت عمرانی شهرداری که کارفرمای پروژه ی ما بودند،‌چقدر ناسزا شنیدم که مقصر هیچکدامشان من نبودم. اما تمام این صحنه ها، در برابر اتفاقی که در یک روز برفی در زمستان سال 1384 در همان پروژه افتاد، شوخی ای بیش نیستند.

آن روز به دلیل بارش شدید برف و سرمای هوا، عملیات اجرایی پروژه تعطیل بود. فقط چند تا کارگر ساده داشتیم که خرده کاری های داخل را انجام می دادند. من با علی خبازی، روی برفهای محوطه ی پروژه راه می رفتیم و من سعی می کردم مدیرعامل مان را لپ هایش از شدت مستی ،‌ گل انداخته بود را در جریان مشکلات اجرایی کارگاه قرار دهم و از همفکری اش استفاده کنم. در خلال پیاده روی نزدیک یک دکه شدیم که قبلا به عنوان اتاق نگهبان استفاده می شد. که با شروع فصل سرما،‌اتاقی برایش ساختیم و آن دکه ، تنها پناهگاهی شد برای یک سگ خسته که در کارگاه ما ول می گشت. در آن روز سرد و برفی، آن دکه بهترین مکان برای استراحت آن سگ بود. 

من و علی ،‌ به آستانه ی درب دکه رسیدیم. من،‌ مانند ضبط صوت حرف می زدم. لحظه ای مکث کردیم. نگاه هر دوی ما، به آن سگ بیچاره افتاد. علی خبازی، بدون مقدمه ، وسط حرف من پرید و گفت: بشاش.

فکر کردم اشتباه شنیدم. پرسیدم : بله مهندس؟ 

گفت: گفتم بشاش. روی سر همین سگ بشاش.

به سگ نگاه کردم که گردن را بلند کرده بود و ما را نگاه می کرد. و به علی نگاه کردم که از شدت مستی،‌ به دیواره ی دکه تکیه داده بود که نیافند. همانجا با خودم فکر کردم : ما با کی اومدیم سیزده بدر!!!!

با تحکم تکرار کرد: بشاش. مگه من مدیرت نیستم؟ بهت دستور می دم روی سر این سگ بشاش.

هر چی گفتم مهندس بیخیال. از خر شیطون پیاده شو. کار دستمون می دی. این چه کاریه؟ الان کارفرما می آد. و ... اما پایش را در یک کفش کرده بود که باید بشاشی.

خوشبختانه ،‌ نوید شعبانی که تکنسین تاسیسات برقی ما بود، از راه رسید و علی را کشان کشان به دفتر کارگاه برد و ما را از شاشیدن بر سر آن سگ بیچاره معاف کرد.



تاريخ : یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
پس از ماجرای بنز، چشمم به جمال ؛موسو؛ روشن شد.

ماجرای بنر، چیزی نبود جز یک خواهش هوس آلود درونی برای فروش پژو 206 صندوقدار مدل 1390 و خرید یک بنز 230 یا 280 تولید 1980 میلادی. لازم به گفتن نیست که پیاده شدن من از خر شیطان،‌تنها یک معجزه الهی بود که منجر به غلبه ی عقل معاش من در برابر هوس درونی ام شد. 

جنگ مورد نظر ، در آخرین روزهای سال گذشته با پیروزی نه چندان مقتدرانه ی عقل به پایان رسید پرونده ی خرید بنز تقریبا بسته شد. به این دلیل می گویم ؛تقریبا؛ چون هنوز هم دیدن بنزهای کلاسیک بیشتر از دیدن زن های برهنه در من هوس بر می انگیزد. اما قادرم خود را در برابر وسوسه ی خریدشان کنترل کنم. 

هنوز چیزی ازآن داستان نگذشته است که چشم هایم دنبال موسو در خیابان های شهر و وب سایت های اینترنت می گردد. این استدلال که موتور آن ساخت کارخانه ی بنز است و البته ماشین کمیابی ست،‌انگیزه ام برای انجام این معامله ی شیطانی ، دو چندان می کند.

البته نا گفته نماند که حتی پول خریدش را هم حتی ندارم . اما وسوسه اش چندان قوی ست که فکر نکنم در این مورد هم کاری از دست معجزه بر بیاید.



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
ورود به ترکمنستان، داستان های خاص خودش را داشت که فرهنگ "صف ستیز" ترکمن ها، خاص بودن داستان ها رو دو چندان کرد. صفت "صف ستیز" از اولین برخورد من با انبوه ترکمن هایی که برای ورود به خاک کشور خودشان، جلوی دریچه ای تجمع کرده بودند که به داخل اتاقی باز می شد. فردی داخل اتاق بود که پاسپورت ها می گرفت و مهر ورود به کشور را می زد و تحویل می داد. دریچه به اندازه ای کوچک بود که حتی پاسپورت را باید از "عرض " وارد دریچه می کردیم. وگرنه به دوطرف دریچه گیر می کرد و وارد نمی شد. علی القاعده، مقابل چنین دریچه ای باید یک صف تشکیل می شد. و نه یک "توده" آدم. از بهمان لحظه ی اول بود که فهمیدیم احتمالا در دیکشنری ترکمنی، چیزی به نام "صف" تعریف نشده است. و اگر هم تعریف شده، این جماعت با آن سر عناد دارند. 

به هر حال ورود طوفانی ما به خاک ترکمنستان، که با پاره شدن دکمه و کج شدن یقه ی پیراهن همراه بود، با ورود به آن هتل پنج ستاره، به کمال رسید. شهر عشق آباد ، شهر قشنگی بود. بسیار زیباتر از شهر دوشنبه . و نوید آور این موضوع بود که احتمالا با توجه به فراغتی که در عشق آباد - به دلیلی جلسه های حاج آقا با دوستان قدیمی و مشتری های دیرینه اش خواهد داشت- دست خواهد داد، ایام خوبی را خواهیم گذراند. در این سفر، غیر از من و حاج آقا، شخص دیگری هم به نام هاشم حضور داشت. این شخص را در سفر قبلی به تهران و شرکت در نمایشگاه صنایع چوب ملاقات کرده بودم و احساس می کردم و که همراهی اش می تواند کمی از آلام وارده ناشی از حضور حاجی را کاخش دهد. و خوشبختانه ، همینطور هم بود. 

اما در مورد اوقات فراغت، کاملا اشتباه کرده بودم. داستان سفر به ترکمنستان، نه تنها برای بازدید از نمایشگاه ساختمان ، بلکه برای شرکت در آن نمایشگاه بود. به عبارت شفاف تر ، ما، آنجا غرفه داشتیم. و من این موضوع را زمانی فهمیدم که با لباس رسمی و کروات، برای شرکت در یکی از جلسه های مناقصه از هتل خارج شدم و در پایان جلسه، فهمیدم که باید به جای لباس رسمی، لباس کارگری را می پوشیدم و غرفه را آماده می کردم. 

محصولاتی که در غرفه ی ما در معرض نمایش گذاشته شده بود، لوله های پلی اتیلن و اتصالات مربوطه و شیر آتش نشانی بود. به غایت سنگین و بد دست.

و من تازه آنجا بود که فهمیدم اوغات فراغت ما در ترکمنستان با حضور در غرفه و سر و کله زدن با ترکمن هایی سپری خواهد شد که نه تنها بویی از انگلیسی نبرده اند، بلکه اوصولا علاقه ای هم به تماشای نمایشگاه های تخصصی ندارند. اما اگر از حق نگذریم، باید بگویم اگرچه تعداد بازدید کنندگان از غرفه ی ما زیاد نبود، اما به اندازه کافی تاثیر گذار بود و موفق شدیم چندتا مشتری پیدا کنیم و به راه اندازی کسب و کار بیشتر در آن شهر، امیدوارم شویم. 

به هر حال، بخش بزرگی از برنامه های تجاری ما، در جلسات پیاپی ما با صفر مراد و امثالهم محقق شد و خلاصه ی داستان سفر ما، عقد یک قرارداد بزرگ و همچنین شرکت در یک مناصه ی سنگین بود.



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
دردی در کمر و پشتم پیچیده بود. استخوان ها و مفاصل دست و پایم خشک شده بود. انگار در یک دعوای گروهی شرکت کرده باشم و البته مثل سگ کتک خورده باشم. چشمهایم را تازه باز می کردم و از خواب بیدار می شدم. و با خودم فکر می کردم، واقعا تشک به این راحتی رو از کجا خریده اند؟ من اگر روی کف پوش کف اتاق می خوابیدم، احتمالا صبح، راحت تر از خواب بیدار می شدم و شاید می توانستم نقطه ای در  بدنم پیدا کنم که درد نداشته باشد. 

هاشم -هم اتاقی، و هم کار من در شرکت زرین صدور- هم با من هم عقیده بود. البته دقیقا حرف من را نگفت. اما با صدایی بلند و اندکی خش دار که حاکایت از خوابی نا خوشایند داشت، آلت تناسلی اش را نثار هتل کرد.

به سختی از حالت سینه خیز ، به حالت نیمه ایستاده ، تغییر شکل دادم و دولا دولا به سمت حمام رفتم و با خودم فکر می کردم که تنها یک دوش آب داغ می تواند کوفتگی هایم را مرتفع کند. غافل از اینکه نه تنها آب گرم نیست، بلکه اصولا آب نیست.

با دست و رویی نشسته ، موهای شکسته، دهانی بدمزه، کمری خشکیده و روحی زخم خورده به سمت رستوران هتل رفتم تا دلی از این عزای عمومی در بیاورم. صبحانه ای مفصل و مجلل ، در رستوران انتظار مارا می کشید. در واقع، لوکس ترین غذایی که در منوی صبحانه ی این هتل پنج ستاره ی ممتاز پیدا می شد، تخم مرغ اب پز بود  که در ظرفی که زیرش شمع گذاشته بودند،گرم نگه داشته می شد. از این غذای لوکس، تنها پنج عدد داخل ظرف باقی مانده بود. با خودم فکر کردم اگر لحظه ای دیرتر رسیدم بودم، همین نماد اشرافیت در بلاد ترکمن ها هم به من نمی رسید.

ماجرای قطع بودن اب، تا شب به درازا کشید و باعث شد روده هایم نیز به جمع معترضان و نا خشنودان بپیوندند. این اغاز شگفت انگیز با حمالی فراوان برای چیدمان غرفه، گرمای هوا. بی برنامگی های ممتد و جلسات بی ثمر و بازدیدهای گسترده، ادامه پیدا کرد و نهایتا به ملاقات عاشقانه ی من و تشک مورد علاقه ام ختم شد. 

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
تصویری که ار ترکمنستان و عشق آباد در ذهنم بود، بر می گردد به زمانی که سرچهارراه آزادشهر یک مغازه بزرگ لباس فروشی باز شده بود به نام "عشق آباد" و محصولاتش را از همین شهر می اورد. در آن مغازه، لباسهایی به فروش می رسید که هیچ انسان متمدن و نیمه متمدنی، نمی پوشید. لباسهایی زشت، با رنگ های تیز زننده و. دوختی، نامناسب.

این تصویر، برای مدت بیش از بیست سال، تنها تصویر قابل استناد از عشق اباد بود. تا اینکه سه روز پیش، پا به این شهر گذاشتم. 

تصویری بسیار زیبا از شهری در حال توسعه. با خیابانهایی فراخ و ساختمان های سر به فلک کشیده ای که با فاصله نسبت زیاد از هم واقع شده اند و فضای بین شان را، چمن ها و درخت ها مجسمه های زیبا پر کرده اند. این زیبایی، شبها، با نورپردازی یک دست سفید و منسجم، به شدت تقویت می شود.

بلوار ها و خیابانها و مسیرهای دسترسی، نشان از پیش بینی های دور و دراز در برنامه های شهری اینجا دارد.



تاريخ : یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
دفعه ی پنجم است که تنظیم قطعه ی هراس رو عوض می کنم. امیدوارم که این دفعه گروه بتونه اجراش بکنه. این تنظیم ، به شدت از فرم کلاسیک فاصله گرفته و به فرم های پاپ -و شاید در مناطقی- آکورد بندی های راک شده است. 

واقعا دوست دارم زودتر ضبطش کنم و بیاد بیرون. 

دوست دارم زودتر ببینمش و بشنومش.



تاريخ : شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | | نویسنده : نیما
این روزها، روزهای بسیار پر فشار و حساسی دارم . روزهایی که برای اینده شغلی م باید تصمیمات بزرگی بگیرم. یک سلسه مذاکرت پیچیده ای انجام داده تا به این حد از توافق برسم . اما هنوز تا رسیدن به آرمان های اقتصادی م راه بزرگی در پیش دارم که باید تا پایان سفر ترکمنستان به نتیجه برسانم.

یکی دیگه از داستان هایی که این روزها، بسار درگیرم می کنه و یک فشار مضاعف روی ذهنم وارد میکنه، اینه که آیا من حق دارم جهانی پنهانی داشته باشم. جهانی که به زندگی مشترک مون وارد نمی کنه. اما به هر حال توان گفتن و علنی کردنش رو ندارم. و شاید امکان تضمین دادن رو ندارم . 

به هر حال، این سال جدید با یک دنیا چالش آغاز شده است و امیدوارم که به زودی بتونم ازشون عبور کنم و با خودم و دنیای اطرافم به صلح برسم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
سفر فشرده و کوتاه و جالبی بود. ماجراهای سفر به تاجیکستان، از همان لحظه ی اول سفر شروع شد. پرواز مستقیم از مشهد به تاجیکستان، تنها در روزهای پنجشنبه و توسط هواپیمایی آسمان انجام می شه. آقای جلیلی با اون پرواز رفت. اما برای من، بلیط پیدا نشد. به ماچار ، بلیط هواپیمایی "تاجیک ایر" را گرفتیم که روزهای یکشنبه، از تهران پرواز می کند. 

ساعت 5 صبح رفتم تهران، بلیط هواپیمایی تاجیک ایر را از دفتر آژانس واقع در میدان توحید تحویل گرفتم و یک راست رفتم فرودگاه امام که با پرواز ساعت 13:30 به سمت دوشنبه حرکت کنم.

فرودگاه دوشنبه، فرودگاهی نه چندان بزرگ بود . و تنها یک گیشه داشت که ویزا صادر می کرد. و همین داستان باعث شد، بیش از یک ساعت علاف همین داستان باشم.  مشکل شماره ی دو، زمانی آغاز شد که من چمدانم را تحویل گرفتم و وارد فضای بیرون فرودگاه شدم. قرار من با آقای جلیلی این بود که بیاید دنبالم. اما هرچه گشتم، پیدایش نکردم. سیمکارت هم نداشتم و فرودگاه هم شبکه بیسیم نداشت که بتونم به اینترنت دسترسی داشته باشم. آدرس هتل را هم نداشتم که خودم تاکسی بگیرم. همینطور حیران و سرگردان، خانه به دوش، در فرودگاه از این سو به ان سو می رفتم. چمدانم کوچک بود اما به اندازه ی یک یخچال پر از سوسیس سنگین بود. پس از حدود یک ساعت، یک غول بیابانی سید پوست ، در حالی که تلفنی به گوش داشت، به طرف من آدم و با احمقانه ترین شکل تلفظ، به من گفت :" نیما؟"

با سر، تایید کردم.

گوشی را به من داد. آن سوی خط، اکبر شاه بود که با لهجه ی تاجیکی با من شوخی می کرد و می گفت که آقای جلیلی با خانم های زیبا نشسته و به دنبال شما نمی آید. همان اقا، شما را به هتل می رساند. که البته بعد ها معلوم شد که تمام شوخی ها، ریشه ای در واقعیت دارند. به هرحال من و "محمد علی کلی سفید پوست" سوار ماشین شدیم و رفتیم هتل. روی صندلی اتاقم نشستم و او هم روبروی من نشست و به چشمانم خیره شد. چند لحظه به همان شکل در سکوت گذشت و من نمی دانستم که آیا باید لباس هایم را در بیاورم یا نه. و یا اینکه آیا آقای جلیلی، به زودی خواهد آمد و بین من و این "هرکول روسی" حایل خواهد شد ؟ یا اینکه من باید ساعت ها، حضورش را تحمل کنم.

"وای فای" هتل هم، بدجوری روی اعصابم  بود. وصل نمی شد و نمی تونستم با سارا و جلیلی تماس بگیرم. کم کم حضور یارو داشت روانم رو مختل می کرد. بهش گفتم :" من همینجا هستم. شما می خوای بری، من مزاحمت نباشم. "

با خونسردی گفت:" نه ... من هستم تا آقای جلیلی بیاد."

این جمله از فحش بد تر بود. نمی دونستم چکار کنم؟ اصلا راحت نبودم. با خودم فکر کردم که اگر این یارو نبود، من می رفتم بیرون و اندکی پیاده روی می کردم و آدم ها و مغازه ها رو نگاه می کردم. ناگهاندر یک حرکت انتهاری، تصمیم گرفتم، یارو را ندیده بگیرم و همون کاری که خودم دوست دارم رو انجام بدم. بهش گفتم:" من می خوام برم بیرون پیاده روی. شما هم میای؟ یا همینجا می مونی؟"

گفتم :"میام." و زودتر از من، کاپشنش را پوشید. 

پایین که رفتیم ، پیشنهاد کرد که با ماشین دور بزنیم . با توجه به اینکه هوا سرد بود، پذیرفتم. گشتی زدیم و چند جای دیدنی شهر را نشانم داد. 

در پایان با تلفن اون، با آقای جلیلی تماس گرفتم که ببینم داستان چیه و باید چکار کنم. آنجا بود که فهمید به حاجی، خیلی دارد خوش می گذرد. 

حاجی گفت که ما خودمون بریم شام بخوریم. و البته به دنبال یک نفر دیگر بریم به نام سعید! 

سعید، یک مرد ایرانی مقیم دوشنبه بود . به لحاظ قامت، اندکی از من بزرگتر و البته خوش صحبت. از دیدنش خوشحال شدم. در هر صورت، همصحبتی با یک ایرانی، از همنشینی با یک غول بیابانی که فقط بلد است روسی بلغور کند، خیلی بهتر است. فاصله ها ، چندان طولانی نبود و به سرعت به محل شام رسیدیم و خوردیم و به هتل برگشتیم منتظر حلول جناب حاج آقا شدیم. 

حاج آقای مورد نظر، خسته از یک ماساژ و سونای طولانی، به هتل آمد. چهره ی گلگونش، خبر از راز درون می داد. و چشم های نیمه گشاده اش، از انرژی از دست رفته حکایت می کرد. 

از فردا صبح جلسه های پی در پی و بازدید های بی وقفه شروع شد. حتی برای ناهار خوردن هم زمان کافی نبود. خیلی خسته کننده شده بود. ساختمان ها و پروژه ها، یکنواخت بودند و بازدید های پشت سر هم، چیزی به اطلاعات من اضافه نمی کرد. اما در این بین ، پیز هایی هم دستگیر من شد. مثلا اینکه اسم سعید، واقعا "سعید" نیست. و احتمالا "حمید " است. چونکه آقای جلیلی چند بار در خلال سفر او را به اشتباه حمید خطاب کرد و شخص مورد نظر هم خیلی آرام و مسلط ، به سمت صاحب صدا برمی گشت.  و در واقع این فرضیه را در من تقویت می کرد که اسمش، همان حمید است. 

شک و تردید ها از آنجا به یقین تبدیل شد که حاج آقا با تاکید بسیار گفت که عکسی از "سعید"! آقا در گوشی من نباشد. و این مهم را چند بار تا انتهای سفر گوشزد کرد. حتی کار به جایی رسید که هنگام خداحافظی ، در فرودگاه پیشنهاد شد که گوشی من توسط خود آن فرد چک شود که مبادا عکسی از او به جا مانده باشد.

روزهای اول می ترسیدم که نکند مشکلاتی از جنس شیشه نوشابه داشته باشد. اما با شنادختی که از جلیلی داشتم می دانشتم که از افراد نوشابه پسند، خوشش نمی آید و دنبال دردسر نمی گردد. بالاخره پس از تحقیقات نه چندان گسترده فهمیدم که اون شخص مورد نظر، همان "حمید" است که مشکلاتی از جنس اقتصاد -احتمالا- او را به دوشنبه رانده است. 

بگذریم .

سفر دوشنبه، با دوستی من و سایود (Sayod) که پسر طغای بود و حکیم - باجناق سایود- ادامه پید کرد که از بیان جزییات دوستی مان اجتناب می کنم. 

به هر حال، داستان سفر ، جزییات کاری زیادی داشت و مراودات زیادی با افراد گوناگون و کله گنده های تاجیکستان انجام شد. از رییس جمهور گرفته تا معاون پارلمان و پروفسور و ....



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
والا دیگه چیزی نمانده بود که طفل معصوم را آواره ی این خانه و آن خانه کنیم. سارا دیگر از دستش به عذاب امده بود و من هم پس لز یک روز کاری، باید خودم را آماده ی تمیز کازی علامت هایی می کردم که داشا، در گوشه و کنار خانه به جا می گذاشت. 

البته قبلا درک من از علامت گذاری سگ ها، متفاوت بود. دوره ی قبلی که داشا، هوس زن گرفتن به سرش زده بود، علامت هایش را در حد چند قطره، در گوشه های دیوار می گذاشت. اما الان داستان به کلی فرق کرده بود. انگار فهمیده بود که با این قطرات، سیلی راه نمی افتد و از ما هم آبی برایش گرم نمی شود.

این دفعه، فعالیت های جنسی اش را هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کیفی ، به شدت تقویت کرد. به شکلی که حتی یک بار، روی باربد ، حدود نیم لیتر علامت گذاشت. 

دیگر علامت ها - یا بهتر بگویم، سیلابهایش- را در هر جای خانه می شد یافت. کافی بود لحظه ای چشم از داشا بر می داشتیم تا در یک نقطه ی محیرالعقول ، خودش را با تمام فشار تخلیه کند. بعضی وقتها احساس می کردم به عمد این نقاط را برای علامت گذاری انتخاب می کند تا بیشتر مرا عصبانی کند.

با دکترش مشورت کردم و تصمیم قطعی ، عقیم کردن داشا بود.

این کار را کردم و زندگی ، دوباره به حالت عادی برگشت.

همین دو تا بیضه، نزدیک بود طفلک را اواره کند!!!



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
در کارگاه های ساختمانی با تعبیر جدیدی از حق الناس آشنا می شوید. 

حق الناس در کارگاه های ساختمانی به آن دستمال کاغذی ای گفته می شود که به صورت روزانه کارگران از دفتر کارکاه می گیرند و برای استعمال ناس، مصرف می کنند. 

این دستمال کاغذی به سرعت تبدیل به یکی از حقوق حقه ی کارگران می شود که به آن حق الناس می گویند.



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
واقعا با یک بچه پر رو که به صورت تحمیلی در محیط کار پیدا شده و شعورش از سطح روابط بین آدم ها در حد جنین کانگرو هم نیست،‌باید چکار کنم. 

گوزو، شش سال از من کوچیک تره و زیر دست من هم هست. و به من می گه تو.

هر چی هم من با شخصیت باهاش برخورد می کنم ، و از افعال و ضمایر جمع استفاده می کنم، باز هم کارساز نیست. کم کم دارم به این جمع بندی می رسم که تنها راه مقابله با این پدیده ی نادر اجتماعی، اینه که مستقیم بزنم توی راه گوزش. 

واقعا روی اعصابمه. 

اگر نیروی تحمیلی نیود، تا حالا ده بار اخراجش کرده بودم.



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
همه چیز در من، در حال تغییر است. شغل، موسیقی، درک محیط پیرامون، درک روابط آدم ها و خیلی چیزهای دیگر. 

این تغییرات ناگهانی ،‌گاه مرا نگران می کنند. از هر چیزی بیشتر، نگران شغلم هستم. شاخه ی کاری ام به کلی تغییر کرده است  و من را به راهی کشانده است که اگر چه همواره دوستش داشته ام، اما راهی منطقی برای ورود به آن نمی یافتم. و اکنون هم که راهی پیدا شده است، از ایمن بودنش اطمینان ندارم. 

از آن سوی دیگر، بسیاری از ویژگی های رفتاری که برای دیگران مهم و حیاتی ست، به کلی ارزشش را برای من از دست داده است. رابطه ی عاشقانه، برای من معنای جدیدی گرفته و درک و دریافتم از وابستگی و عشقبازی بین آدم ها،‌به کلی دگرگوت شده است. 

امروز ، حوصله ی بیانشان را ندارم. و اگر روزی دیگر توانش را داشتم ، در موردشان ، خواهم نوشت.



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
از داخل اتاق صدای باربد به گوش رسید : "مامان سارا!!!!..."

من، این صدا را زمانی که داشتم صبحانه را آماده می کردم، از داخل آشپزخانه شنیدم . در پی صدای باربد، جوابی از سارا دریافت نشد. صدای فن دستشویی ، محل استقرار سارا را نشان می داد و این احتمال را افزایش می داد که صدای باربد را نشنیده باشد. قدری خودم را کشیدم و از داخل آشپزخانه، به سمت اتاق باربد نگاه کردم. درب اتاقش بسته بود. معمولا زمانی درب اتاق باربد را بسته می یابیم، باد منتظر یک اتفاق نه چندان خوشایند باشیم.  دوباره باربد ، با صدای بلند تر فریاد زد:"مامان سارا !!!!!....."

سارا از داخل توالت به صدایی که دست کم تا طبقه ششم به سادگی قابل شنیدن بود جیغ کشید :"چیه باربد؟؟!؟"

باربد:" شرتم کجاست؟"

خب ... من با این پرسش و اتفاقاتی که پشت آن پنهان شده، کاملا آشنا هستم. این جریان، ارتباط کاملا مستقیم با چند لحظه ی قبل دارد که باربد برای مدت پانزده دقیقه به تهایی در توالت به سر برد.

من آرام به سمت اتاق باربد حرکت کردم. صدای مبهم سارا، از داخل توالت به گوش رسید. باربد برای اینکه صدای سارا را واضح تر بشنود، لای درب را باز کرد. از لای درب، هیکل لاغر و لخت باربد نمایان شد. با تعجب گفتم:"چرا لختی؟"

گفت :" زیر پوشم خیس شده بود."

حساسیتی که باربد نسبت به خیس شدن لباس هایش دارد، بی نظیر است. حتی اگر یک قطره آب روی آستینش بریزد، باید تمام لباس هایش را عوض کند. نمی دانم این اخلاقش به کدامیک از اعضای خانواده رفته است.



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
واقعا راهش چیست؟ چگونه می توانم آنقدر قوی باشم که هر کاری که فکر می کنم درست است، قاطعانه انجام بدهم و از اعلامش نترسم؟ از قضاوت شدن نترسم. از محکوم شدن های نا حق، نترسم. (اگرچه اطرافیان، پیش زمینه ای داشته باشند که بر اساس آن، مرا محکوم کنند.)

همین نترسیدن ، کلید رهایی من از بسیاری از درگیری ها و بدنامی هایی ست که در درون خودم درگیرش هستم. خودم، خودم را نابکار خطاب می کنم. تنها به این خاطر که عرضه نداشته ام با خودم و اطرافیانم صادق باشم. 

اقرار به این مطلب هم برایم چندان ساده نیست. 

حتی همین مطالب . حتی همین چند خط خاطرات هم با این فرض که شاید روزی توسط آشنایی خوانده شود، گاه با سانسور و تغییر و تحریف نوشته می شود. 

تا کی باید این رویه ادامه داشته باشد؟ کارهای معمولی هم که در لایه های پنهان باقی بمانند، برچسب نابکار بودن دریافت می کنند. در حالیکه واقعا من و فعالیت هایم، لایق این برچسب ها نیستیم.

وای که چقدر حرف در گلو دارم که یا جمله و کلمه ای درست برای بیان شان نمی یابم. و یا جرات کافی برای علنی کردن شان را در درونم احساس نمی کنم. باید رو راست باشم. اول با خودم و بعد با بقیه. 

یکی از دوستانم،‌ داستانی در مورد روبرو شدن با ترس برایم تعریف کرد. مرا به شدت به فکر فرو برد.

تا جایی که با سارا هم در موردش صحبت کردم. و بعد در راستای آن اقداماتی انجام دادم تا با ترس خودم رو برو شوم. و خیلی از آن روزها و کارهایم راضی بودم. و با خودم فکر کردم که به فتوحاتی در درون خودم دست پیدا کرده ام و روزهای شاد و پرانرژی در انتظار من است. غافل از اینکه آن کارها، مقدمه ی کوچکی برای کشف های جدید، دردهای جدید و رویارویی با ترس های جدید بود. همین رو راست بودن و صاف بودن، و عبور از ترس قضاوت شدن و محکوم شدن، یکی از بزرگترین چالش های من است که ریشه های عمیقی در کودکی ام دارند. تا آنجا که حافظه ام یاری می کند، از همان روزهای کودکی. حتی قبل از مدرسه، این حس ترس از بیان اهداف و اغراضم ، با من بوده است. همواره ترسیده ام که راستش را بگویم. حتی برای کارهایی که از نظرم درست و صحیح بوده اند. 

برای تمام کارهایم دروغ گفته ام. حداقل بخشی از واقعیت را عوض کرده ام. بی آنکه دلیلی حتی برای خودم داشته باشم. چه بسا اگر راستش را می گفتم،‌تشویق هم می شدم. اما به هرحال همیشه همینطور بوده است. در تمام روزهای کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی روزهای بعد از ازدواج. و متاسفانه ، چون هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده ام، تمام دروغ هایم برملا شده اند و مرا در شرایط بسیار بدی قرارداده اند. مخصوصا در زندگی زناشویی ام.

می دانم که واقعا این تغییر، دردناک تر از آنچیزی ست که می پندارم. اما یقین دارم این تغییر، همان چیزی ست که سریعا نیازمندش هستم. همین که به این داستان اقرار می کنم و برایم مهم نیست گه چه کسی یا کسانی و در چه زمانی این نوشته را می خوانند،‌خودش برای من که بزرگترین پنهان کار تاریخ هستم، کار چندان ساده ای نیست. اما این گام ، در برابر کار عظیمی که پیش رو دارم، چیزی نیست.

تنها راهی که به نظرم می رسد این است که به سرعت به سمت همان چیزهایی که از انجام دادنم و گفتنشان می ترسم، حمله کنم. واقعا انجامشان بدهم و واقعا به راستی برملایشان کنم. و نترسم از اینکه سارا و بقیه در موردم چه فکر می کنند. همینقدر که خودم می دانم کار درستی ست، کافی ست. 

نباید اجازه بدهم این ناتوانی ها، مانند خوره، روحم را نابود کنند.

قطعا در همین چند روز، گام های بزرگی در این راستا بر می دارم و دوباره بر می گردم در همین مکان مقدس برای خودم می نویسم که چه کرده ام و به کجا رسیده ام.

 



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
با وساطت مادر جون، باربد قول گرفت که امروز psp اش رو تعمیر کنم. ما هم یا ناز و ادا، قبول کردیم که بعد ازدندانپزشکی سارا ، ببریم و درستش کنیم.

واقعیت داستان این است که اصولا دستگاه باربد خراب نیست. بلکه من، عمدا کارت حافظه اش را خارج کردم تا دیگر نتواند بازی کند. این حرکت من در واکنش به بازی های طولانی مدت باربد با دستگاه بازی اش و عدم توجه به اخطارهای سارا و من ، انجام دادم. حالا، از آن روز ، حدود دو هفته می گذرد و ما تصمیم گرفتیم آن کارت حافظه ی مذکور را در دستگاه مورد نظر قرار بدیم.

یک مشکل جدید به وجود آمد . و آن، این بود که من یادم نمی آمد که آن کارت حافظه را کجا گذاشته ام. 

حدود نیم ساعت، تمام خانه را گشتیم و کم کم نزدیک بود تا کارت حافظه جدیدی بخریم. که در آخرین لحظه پشت آیینه ی میز توالت ، پیدا شد. 

حالا سارا دستگاه را برده به دندانپزشکی تا وقتی برگشت، به باربد بدهد.



تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
حمله ی غافلگیرانه ای بود. یادم نیست آخرین باری که به این حال و روز افتادم، کی بود. شاید هم اصلا قبل از این ، تجربه ای نظیرش رو نداشتم. 

تمام تنم درد می کرد. نمی توانستم بنشینم. یا حتی نمی توانستم بخوابم. چشم هایم را که می بستم، انگار وارد فضای جدیدی می شدم.یک جهان سورئال:  داشا -سگ قبلی مان- سرش را روی شنه ی من گذاشته بود و گریه می کرد و می گفت نگذار من رو جای دیگه ای ببرند. در همان حال، آقای جلیلی را دیدم که از بالای سرم پرواز می کرد. به دنبالش یک نفر دیگر بود که نمی شناختم. و بعد از آن ها عارف قریشی رد شد. چند تا حیوان هم در ادامه صف ، از بالای سرم رد شدند. لابلای حیوانات، یک کلاغ هم بود که در همان حال رد شدن، روی من خرابکاری کرد. و دوباره آقای جلیلی آمد. آنها از بالای سرم عبور نمی کردند. بلکه دور سرم می چرخیدند. صدای گریه های داشا عذابم می داد. به پرواز آن صف طولانی بالای سرم نگاه می کردم. سرعت شان را بیشتر کردند. این کار ، حالت تهوع من را تشدید کرد. 

صدای باربد ، مرا از آن حال و هوا بیرون کشید. 

-: من نمی تونم توی اتاقم بخوابم.

معمولا وقتی شب از خواب بیدار می شود و می ترسد که به اتاقش برگردد، به اتاق ما می آید و همین جمله را می گوید. چیز تازه ای نبود. اما یک مشکلی در تصویر وجود داشت. باربد هم داشت پرواز می کرد. البته نه اینکه تا سقف ، بالا رفته باشد. اما به هر حال، روی زمین هم نبود. 

با تعجب گفتم : تو چرا رفتی بالا؟ زود بیا پایین. 

و در همان حال خراب ، می دیدم که باربد با تعجب نگاهی به خودش کرد. 

تصویر، کم کم برایم اصلاح شد و به شرایط عادی رسید. باربد را روی تختم آوردم. خودم رفتم توی اتاق باربد که آنجا بخوابم. دوست نداشتم این حمله تمام عیار، به او هم منتقل شود. قبل از اینکه دوباره خودم را در آن رویای بی در و پیکر ببینم، به آشپرخانه رفتم و یک قرص سرما خوردگی و یک استامینوفن ساده خوردم. 

به رختخواب که برگشتم، رویاها دوباره به سراغم آمدند. البته ایندفعه، ماجرای پرواز و .... نبود. داستان ها خیلی واقعی بودند. از خاطرات خاک گرفته ی اعماق ذهنم . با طعم بی ادبی و طنز

اولین صحنه مربوط بود به معلم ریاضی کلاس دوم راهنمایی م که هرچه تلاش می کنم، اسمش را به خاطر نمی آورم. مردی بود نه چندان بلند قد. بالای سرش ، کاملا خالی بود و موهای جو گندمی دور کله اش، اندکی بلند و نامرتب بود. وقتی که وارد کلاس می شد، معمولا بچه ها وسط کلاس و لابلای میز و صندلی ها مشغول شلوغ کاری و سروصدا کردن بودند. در همین لحظه بود که بچه می توانستند به سرعت به دایره لغات الفاظ رکیک شان بیافزایند. البته معمولا در فحش دادن هایش مادران را بیشتر مورد خطاب قرار می داد. و اشاره به پدرها، معمولا در حد "برابری کردن شان با حیوانات" باقی میماند. اغلب، یکی از بچه ها را جلوی تخته سیاه می برد تا مسئله ای را حل کند. آنگاه خودش، در چهارچوب درب ورودی کلاس می ایستاد. دستش را به دو طرف چهارچوب تکیه می داد و در درگاه درب می ایستاد کمرش را طوری عقب و جلو می کرد که گویی دارد به کسی تجاوز می کند. یا حداقل ، خیالش را در سر دارد. این حرکتش ، با سخنان گهرباری که در بدو وردش به کلاس می گفت بسیار همخوانی داشت. و از آنجایی که وقتی شاگردی که پای تخته بود، حل مسئله را بلد نبود، شدت حرکت کمر استاد شدیدتر می شد، این باور را تقویت می کرد که احتمالا تصویر اولیای شاگرد مورد نظر ، در خاطر استاد متبادر شده است. 

به هر حال تصویری که در آن عالم هپروت می دیدم ، همین صحنه ی کمر استاد بود. البته حالا که دارم به دقت خاطرات خواب دیشب را بررسی می کنم، فکر کنم حتی آلت استاد هم بیرون افتاده بود. عمق فاجعه، واقعا غیر قابل تصور است.

بعد از آن هم نوبت معلم ورزش مان رسید. معلمی بی نهایت بی خیال و راحت. قیافه اش به هر صنفی می خورد بجز معلم ورزش. دارای بیش از 130 کیلوگرم وزن و ناتوان از انجام حرکاتی که تندتر از یک پیاده روی ساده باشند. مدرسه ما، در حاشیه ی بلوار وکیل آباد بود. آن زمان، هنوز قطار شهری، فاتحه ی زیبایی های بلوار وکیل آباد را نخوانده بود. هر هفته، زنگ ورزش ، ما را از بلوار  عبور می داد و می برد همان وسط بلوار که فوتبال بازی کنیم. البته اگر واقعیتش را بخواهید، ما را عبور نمی داد. بلکه خودش عبور می کرد و ما هم مثل صف جوجه اردک ها، دنبالش به راه می افتادیم. همین که تا الان زنده ایم و در حین عبور از عرض بلوار وکیل آباد، اتفاقی برای کسی نیافتاد، می تواند دلیل محکم و غیر قابل انکاری از وجود خدا باشد.

صحنه ی خواب من، عبور ما از عرض بلوار وکیل آباد بود. البته این داستان، مانند همیشه نبود. ماجرا از این قرار بود که آقای معلم، تمرکز می کرد و یکی، یکی بچه ها را جلوی ماشین هایی که با سرعت وحشتناک به سمت ما می آمدند، پرت می کرد. هنوز نوبت من نشده بود، که سکانس عوض شد. 

چندین صحنه ی دیگر هم دیدم که دیگر فرصت کافی برای نوشتنشان را ندارم.

صبح که از خواب بیدار شدم، از شدت بدن درد، و سردرد نمی توانستم از رختخواب بیرون بیایم اما تبم، اندکی کاهش یافته بود.



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
وقتی همه چیز مرتب و میزان باشد، خندیدن و شاد بودن و همراه بودن که کاری ندارد. همه چیز زیبا می شود و آدم ها از در کنار هم بودن احساس لذت می کنند. و در دلشان می گویند: وای! چقدر خوب و زیباست. 

و در همین حال ها ، احساس می کنند که چقدر عاشق همدیگر هستند و دوست دارند تا پایان عمر با هم بمانند. در واقع آنها دوست ندارند تا پایان عمر با هم بمانند. آنها دوست دارند این شرایط را پایان عمر حفظ کنند. در این لحظه ، آدمش مهم نیست و فقط آن حس و حال است که زیبا ست. 

اما زمانی که برگ زندگی اندکی بر میگردد و شرایط اندکی خاکستری می شود. و زمانی که برای گذر از سختی ها، فقط به لبخند کوچکی از طرف مقابل نیازمندی و می بینی جز تشدید ناراحتی و درگیری ، کار دیگری نمی کند، با خودت فکر می کنی، اساسا تمام آن همپایی ها و همایت ها و همراهی ها،‌تنها در لحظه های شادی و شیرینی اتفاق می افتاد. با خودت فکر می کنی چرا این همه بر روی این احساس متزلزل حساب کرده بودم؟

با خودت می گویی زنم، چه فرقی با دیگران دارد، غیز از اینکه گه گاهی اگر خیلی خیلی همه چیز رو به راه باشد ،‌رابطه ای چند لحظه ای قبل از خواب، آن هم برای رفع حاجت خواهیم داشت؟

من می توانم با بسیاری آدم ها خوش بگذرانم. می توانم همه را بخندانم و آن ها نیز لحظات شادی را برایم رقم بزنند. حتی می توانم در لحظات گوناگون ، برای جمع های گوناگون، دوستان گوناگونی را برگزینم. و از هیچکدامشان هم توقع این را نداشته باشم که در لحظات سختی ، در کنارم باشند و یاری ام کنند. 

و در عوض، در لحظاتی که اصلا شبیه روزهای شادمانی و نشاط نیست، می توانی آنقدر از ایشان فاصله بگیری که نمک پاشی هایشان به زخم هایت نرسد.

اما لحظه ی دلسرد کننده ایست وقتی از کسی -حداقل در ازای آن روز های خوب و لحظات شیرین- توقع اندک همپایی داری و ... 

او هم خیلی راحت ، نمک هایش را به زخم چرکینت نمی پاشد.... بلکه می مالد.



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
امروز، آفتابی ست. کمی گرم تر از دیروز . 

هر چیزی که دور و برم هست را به خوبی لمس می کنم. انگار تمامی اشیا و اتفاقات دور و برم، می خواهند به زبانی با من سخن بگویند. حرف شان را نمی فهمم . فقط همینقدر درک می کنم که خودشان را با تمام نیرو، به من عرضه می کنند.

آفتاب، پرندگان، درختان؛ حتی سگان ولگرد که به چشم هایم خیره می مانند.

...

این روزها دلشوره ای خفیف در خود احساس می کنم. 

حتی با اینکه همه چیز رو به راه است.



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
رفت آمد کردن با انسان هایی مانند سامان و مسعود، همیشه باعث انبساط خاطر و تمدد اعصاب می شود. مهمانی هایمان هیچ وقت تکراری نمی شوند. همیشه افراد جدید. همیشه دوست دختر های جدید . در طرح ها و رنگ ها و سلایق مختلف. 

این تنوع، در مورد سامان ، چندین برابر مسعود است. البته بهتر است بگویم: "بود." چند وقتی ست که سامان هم در این زمینه کم کار شده است. قبلا تقریبا در هر مهمانی، با فرد جدید ظاهر می شد. یکی چاق، یکی لاغر، یکی کم سن و سال و یکی هم سن مادر بزرگ من. هر کدام شان هم یک اسم داشتند و قدرت خدا، حتی یک اسن تکراری هم در بین شان نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم اسامی ایرانی - و بعضا عربی- از چنین تنوع بالایی برخوردار باشند. 

البته این اواخر، یک جورایی مشکل یادگیری اسم ها را حل کرده بودم. در واقع حل نکرده بودم. بلکه صورت مسئله را پاک کرده بودم. دیگر زحمت یادگیری اسم شان را به خودم نمی دادم. چون می دانستم که این، دفعه ی آخری ست که او را خواهم دید. برای همین هم طوری برنامه ریزی می کردم که اصلا صدایش نکنم. و تنها زمانی با او صحبت می کردم که چشم در چشم شویم.

در این زمینه واقعا باید از مسعود تشکر کنم که تقریبا تمام دوست دخترهایش، مریم نام داشتند و دارند.



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ