تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
والا دیگه چیزی نمانده بود که طفل معصوم را آواره ی این خانه و آن خانه کنیم. سارا دیگر از دستش به عذاب امده بود و من هم پس لز یک روز کاری، باید خودم را آماده ی تمیز کازی علامت هایی می کردم که داشا، در گوشه و کنار خانه به جا می گذاشت. 

البته قبلا درک من از علامت گذاری سگ ها، متفاوت بود. دوره ی قبلی که داشا، هوس زن گرفتن به سرش زده بود، علامت هایش را در حد چند قطره، در گوشه های دیوار می گذاشت. اما الان داستان به کلی فرق کرده بود. انگار فهمیده بود که با این قطرات، سیلی راه نمی افتد و از ما هم آبی برایش گرم نمی شود.

این دفعه، فعالیت های جنسی اش را هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کیفی ، به شدت تقویت کرد. به شکلی که حتی یک بار، روی باربد ، حدود نیم لیتر علامت گذاشت. 

دیگر علامت ها - یا بهتر بگویم، سیلابهایش- را در هر جای خانه می شد یافت. کافی بود لحظه ای چشم از داشا بر می داشتیم تا در یک نقطه ی محیرالعقول ، خودش را با تمام فشار تخلیه کند. بعضی وقتها احساس می کردم به عمد این نقاط را برای علامت گذاری انتخاب می کند تا بیشتر مرا عصبانی کند.

با دکترش مشورت کردم و تصمیم قطعی ، عقیم کردن داشا بود.

این کار را کردم و زندگی ، دوباره به حالت عادی برگشت.

همین دو تا بیضه، نزدیک بود طفلک را اواره کند!!!



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
در کارگاه های ساختمانی با تعبیر جدیدی از حق الناس آشنا می شوید. 

حق الناس در کارگاه های ساختمانی به آن دستمال کاغذی ای گفته می شود که به صورت روزانه کارگران از دفتر کارکاه می گیرند و برای استعمال ناس، مصرف می کنند. 

این دستمال کاغذی به سرعت تبدیل به یکی از حقوق حقه ی کارگران می شود که به آن حق الناس می گویند.



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
واقعا با یک بچه پر رو که به صورت تحمیلی در محیط کار پیدا شده و شعورش از سطح روابط بین آدم ها در حد جنین کانگرو هم نیست،‌باید چکار کنم. 

گوزو، شش سال از من کوچیک تره و زیر دست من هم هست. و به من می گه تو.

هر چی هم من با شخصیت باهاش برخورد می کنم ، و از افعال و ضمایر جمع استفاده می کنم، باز هم کارساز نیست. کم کم دارم به این جمع بندی می رسم که تنها راه مقابله با این پدیده ی نادر اجتماعی، اینه که مستقیم بزنم توی راه گوزش. 

واقعا روی اعصابمه. 

اگر نیروی تحمیلی نیود، تا حالا ده بار اخراجش کرده بودم.



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
همه چیز در من، در حال تغییر است. شغل، موسیقی، درک محیط پیرامون، درک روابط آدم ها و خیلی چیزهای دیگر. 

این تغییرات ناگهانی ،‌گاه مرا نگران می کنند. از هر چیزی بیشتر، نگران شغلم هستم. شاخه ی کاری ام به کلی تغییر کرده است  و من را به راهی کشانده است که اگر چه همواره دوستش داشته ام، اما راهی منطقی برای ورود به آن نمی یافتم. و اکنون هم که راهی پیدا شده است، از ایمن بودنش اطمینان ندارم. 

از آن سوی دیگر، بسیاری از ویژگی های رفتاری که برای دیگران مهم و حیاتی ست، به کلی ارزشش را برای من از دست داده است. رابطه ی عاشقانه، برای من معنای جدیدی گرفته و درک و دریافتم از وابستگی و عشقبازی بین آدم ها،‌به کلی دگرگوت شده است. 

امروز ، حوصله ی بیانشان را ندارم. و اگر روزی دیگر توانش را داشتم ، در موردشان ، خواهم نوشت.



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
از داخل اتاق صدای باربد به گوش رسید : "مامان سارا!!!!..."

من، این صدا را زمانی که داشتم صبحانه را آماده می کردم، از داخل آشپزخانه شنیدم . در پی صدای باربد، جوابی از سارا دریافت نشد. صدای فن دستشویی ، محل استقرار سارا را نشان می داد و این احتمال را افزایش می داد که صدای باربد را نشنیده باشد. قدری خودم را کشیدم و از داخل آشپزخانه، به سمت اتاق باربد نگاه کردم. درب اتاقش بسته بود. معمولا زمانی درب اتاق باربد را بسته می یابیم، باد منتظر یک اتفاق نه چندان خوشایند باشیم.  دوباره باربد ، با صدای بلند تر فریاد زد:"مامان سارا !!!!!....."

سارا از داخل توالت به صدایی که دست کم تا طبقه ششم به سادگی قابل شنیدن بود جیغ کشید :"چیه باربد؟؟!؟"

باربد:" شرتم کجاست؟"

خب ... من با این پرسش و اتفاقاتی که پشت آن پنهان شده، کاملا آشنا هستم. این جریان، ارتباط کاملا مستقیم با چند لحظه ی قبل دارد که باربد برای مدت پانزده دقیقه به تهایی در توالت به سر برد.

من آرام به سمت اتاق باربد حرکت کردم. صدای مبهم سارا، از داخل توالت به گوش رسید. باربد برای اینکه صدای سارا را واضح تر بشنود، لای درب را باز کرد. از لای درب، هیکل لاغر و لخت باربد نمایان شد. با تعجب گفتم:"چرا لختی؟"

گفت :" زیر پوشم خیس شده بود."

حساسیتی که باربد نسبت به خیس شدن لباس هایش دارد، بی نظیر است. حتی اگر یک قطره آب روی آستینش بریزد، باید تمام لباس هایش را عوض کند. نمی دانم این اخلاقش به کدامیک از اعضای خانواده رفته است.



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
واقعا راهش چیست؟ چگونه می توانم آنقدر قوی باشم که هر کاری که فکر می کنم درست است، قاطعانه انجام بدهم و از اعلامش نترسم؟ از قضاوت شدن نترسم. از محکوم شدن های نا حق، نترسم. (اگرچه اطرافیان، پیش زمینه ای داشته باشند که بر اساس آن، مرا محکوم کنند.)

همین نترسیدن ، کلید رهایی من از بسیاری از درگیری ها و بدنامی هایی ست که در درون خودم درگیرش هستم. خودم، خودم را نابکار خطاب می کنم. تنها به این خاطر که عرضه نداشته ام با خودم و اطرافیانم صادق باشم. 

اقرار به این مطلب هم برایم چندان ساده نیست. 

حتی همین مطالب . حتی همین چند خط خاطرات هم با این فرض که شاید روزی توسط آشنایی خوانده شود، گاه با سانسور و تغییر و تحریف نوشته می شود. 

تا کی باید این رویه ادامه داشته باشد؟ کارهای معمولی هم که در لایه های پنهان باقی بمانند، برچسب نابکار بودن دریافت می کنند. در حالیکه واقعا من و فعالیت هایم، لایق این برچسب ها نیستیم.

وای که چقدر حرف در گلو دارم که یا جمله و کلمه ای درست برای بیان شان نمی یابم. و یا جرات کافی برای علنی کردن شان را در درونم احساس نمی کنم. باید رو راست باشم. اول با خودم و بعد با بقیه. 

یکی از دوستانم،‌ داستانی در مورد روبرو شدن با ترس برایم تعریف کرد. مرا به شدت به فکر فرو برد.

تا جایی که با سارا هم در موردش صحبت کردم. و بعد در راستای آن اقداماتی انجام دادم تا با ترس خودم رو برو شوم. و خیلی از آن روزها و کارهایم راضی بودم. و با خودم فکر کردم که به فتوحاتی در درون خودم دست پیدا کرده ام و روزهای شاد و پرانرژی در انتظار من است. غافل از اینکه آن کارها، مقدمه ی کوچکی برای کشف های جدید، دردهای جدید و رویارویی با ترس های جدید بود. همین رو راست بودن و صاف بودن، و عبور از ترس قضاوت شدن و محکوم شدن، یکی از بزرگترین چالش های من است که ریشه های عمیقی در کودکی ام دارند. تا آنجا که حافظه ام یاری می کند، از همان روزهای کودکی. حتی قبل از مدرسه، این حس ترس از بیان اهداف و اغراضم ، با من بوده است. همواره ترسیده ام که راستش را بگویم. حتی برای کارهایی که از نظرم درست و صحیح بوده اند. 

برای تمام کارهایم دروغ گفته ام. حداقل بخشی از واقعیت را عوض کرده ام. بی آنکه دلیلی حتی برای خودم داشته باشم. چه بسا اگر راستش را می گفتم،‌تشویق هم می شدم. اما به هرحال همیشه همینطور بوده است. در تمام روزهای کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی روزهای بعد از ازدواج. و متاسفانه ، چون هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده ام، تمام دروغ هایم برملا شده اند و مرا در شرایط بسیار بدی قرارداده اند. مخصوصا در زندگی زناشویی ام.

می دانم که واقعا این تغییر، دردناک تر از آنچیزی ست که می پندارم. اما یقین دارم این تغییر، همان چیزی ست که سریعا نیازمندش هستم. همین که به این داستان اقرار می کنم و برایم مهم نیست گه چه کسی یا کسانی و در چه زمانی این نوشته را می خوانند،‌خودش برای من که بزرگترین پنهان کار تاریخ هستم، کار چندان ساده ای نیست. اما این گام ، در برابر کار عظیمی که پیش رو دارم، چیزی نیست.

تنها راهی که به نظرم می رسد این است که به سرعت به سمت همان چیزهایی که از انجام دادنم و گفتنشان می ترسم، حمله کنم. واقعا انجامشان بدهم و واقعا به راستی برملایشان کنم. و نترسم از اینکه سارا و بقیه در موردم چه فکر می کنند. همینقدر که خودم می دانم کار درستی ست، کافی ست. 

نباید اجازه بدهم این ناتوانی ها، مانند خوره، روحم را نابود کنند.

قطعا در همین چند روز، گام های بزرگی در این راستا بر می دارم و دوباره بر می گردم در همین مکان مقدس برای خودم می نویسم که چه کرده ام و به کجا رسیده ام.

 



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
با وساطت مادر جون، باربد قول گرفت که امروز psp اش رو تعمیر کنم. ما هم یا ناز و ادا، قبول کردیم که بعد ازدندانپزشکی سارا ، ببریم و درستش کنیم.

واقعیت داستان این است که اصولا دستگاه باربد خراب نیست. بلکه من، عمدا کارت حافظه اش را خارج کردم تا دیگر نتواند بازی کند. این حرکت من در واکنش به بازی های طولانی مدت باربد با دستگاه بازی اش و عدم توجه به اخطارهای سارا و من ، انجام دادم. حالا، از آن روز ، حدود دو هفته می گذرد و ما تصمیم گرفتیم آن کارت حافظه ی مذکور را در دستگاه مورد نظر قرار بدیم.

یک مشکل جدید به وجود آمد . و آن، این بود که من یادم نمی آمد که آن کارت حافظه را کجا گذاشته ام. 

حدود نیم ساعت، تمام خانه را گشتیم و کم کم نزدیک بود تا کارت حافظه جدیدی بخریم. که در آخرین لحظه پشت آیینه ی میز توالت ، پیدا شد. 

حالا سارا دستگاه را برده به دندانپزشکی تا وقتی برگشت، به باربد بدهد.



تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
حمله ی غافلگیرانه ای بود. یادم نیست آخرین باری که به این حال و روز افتادم، کی بود. شاید هم اصلا قبل از این ، تجربه ای نظیرش رو نداشتم. 

تمام تنم درد می کرد. نمی توانستم بنشینم. یا حتی نمی توانستم بخوابم. چشم هایم را که می بستم، انگار وارد فضای جدیدی می شدم.یک جهان سورئال:  داشا -سگ قبلی مان- سرش را روی شنه ی من گذاشته بود و گریه می کرد و می گفت نگذار من رو جای دیگه ای ببرند. در همان حال، آقای جلیلی را دیدم که از بالای سرم پرواز می کرد. به دنبالش یک نفر دیگر بود که نمی شناختم. و بعد از آن ها عارف قریشی رد شد. چند تا حیوان هم در ادامه صف ، از بالای سرم رد شدند. لابلای حیوانات، یک کلاغ هم بود که در همان حال رد شدن، روی من خرابکاری کرد. و دوباره آقای جلیلی آمد. آنها از بالای سرم عبور نمی کردند. بلکه دور سرم می چرخیدند. صدای گریه های داشا عذابم می داد. به پرواز آن صف طولانی بالای سرم نگاه می کردم. سرعت شان را بیشتر کردند. این کار ، حالت تهوع من را تشدید کرد. 

صدای باربد ، مرا از آن حال و هوا بیرون کشید. 

-: من نمی تونم توی اتاقم بخوابم.

معمولا وقتی شب از خواب بیدار می شود و می ترسد که به اتاقش برگردد، به اتاق ما می آید و همین جمله را می گوید. چیز تازه ای نبود. اما یک مشکلی در تصویر وجود داشت. باربد هم داشت پرواز می کرد. البته نه اینکه تا سقف ، بالا رفته باشد. اما به هر حال، روی زمین هم نبود. 

با تعجب گفتم : تو چرا رفتی بالا؟ زود بیا پایین. 

و در همان حال خراب ، می دیدم که باربد با تعجب نگاهی به خودش کرد. 

تصویر، کم کم برایم اصلاح شد و به شرایط عادی رسید. باربد را روی تختم آوردم. خودم رفتم توی اتاق باربد که آنجا بخوابم. دوست نداشتم این حمله تمام عیار، به او هم منتقل شود. قبل از اینکه دوباره خودم را در آن رویای بی در و پیکر ببینم، به آشپرخانه رفتم و یک قرص سرما خوردگی و یک استامینوفن ساده خوردم. 

به رختخواب که برگشتم، رویاها دوباره به سراغم آمدند. البته ایندفعه، ماجرای پرواز و .... نبود. داستان ها خیلی واقعی بودند. از خاطرات خاک گرفته ی اعماق ذهنم . با طعم بی ادبی و طنز

اولین صحنه مربوط بود به معلم ریاضی کلاس دوم راهنمایی م که هرچه تلاش می کنم، اسمش را به خاطر نمی آورم. مردی بود نه چندان بلند قد. بالای سرش ، کاملا خالی بود و موهای جو گندمی دور کله اش، اندکی بلند و نامرتب بود. وقتی که وارد کلاس می شد، معمولا بچه ها وسط کلاس و لابلای میز و صندلی ها مشغول شلوغ کاری و سروصدا کردن بودند. در همین لحظه بود که بچه می توانستند به سرعت به دایره لغات الفاظ رکیک شان بیافزایند. البته معمولا در فحش دادن هایش مادران را بیشتر مورد خطاب قرار می داد. و اشاره به پدرها، معمولا در حد "برابری کردن شان با حیوانات" باقی میماند. اغلب، یکی از بچه ها را جلوی تخته سیاه می برد تا مسئله ای را حل کند. آنگاه خودش، در چهارچوب درب ورودی کلاس می ایستاد. دستش را به دو طرف چهارچوب تکیه می داد و در درگاه درب می ایستاد کمرش را طوری عقب و جلو می کرد که گویی دارد به کسی تجاوز می کند. یا حداقل ، خیالش را در سر دارد. این حرکتش ، با سخنان گهرباری که در بدو وردش به کلاس می گفت بسیار همخوانی داشت. و از آنجایی که وقتی شاگردی که پای تخته بود، حل مسئله را بلد نبود، شدت حرکت کمر استاد شدیدتر می شد، این باور را تقویت می کرد که احتمالا تصویر اولیای شاگرد مورد نظر ، در خاطر استاد متبادر شده است. 

به هر حال تصویری که در آن عالم هپروت می دیدم ، همین صحنه ی کمر استاد بود. البته حالا که دارم به دقت خاطرات خواب دیشب را بررسی می کنم، فکر کنم حتی آلت استاد هم بیرون افتاده بود. عمق فاجعه، واقعا غیر قابل تصور است.

بعد از آن هم نوبت معلم ورزش مان رسید. معلمی بی نهایت بی خیال و راحت. قیافه اش به هر صنفی می خورد بجز معلم ورزش. دارای بیش از 130 کیلوگرم وزن و ناتوان از انجام حرکاتی که تندتر از یک پیاده روی ساده باشند. مدرسه ما، در حاشیه ی بلوار وکیل آباد بود. آن زمان، هنوز قطار شهری، فاتحه ی زیبایی های بلوار وکیل آباد را نخوانده بود. هر هفته، زنگ ورزش ، ما را از بلوار  عبور می داد و می برد همان وسط بلوار که فوتبال بازی کنیم. البته اگر واقعیتش را بخواهید، ما را عبور نمی داد. بلکه خودش عبور می کرد و ما هم مثل صف جوجه اردک ها، دنبالش به راه می افتادیم. همین که تا الان زنده ایم و در حین عبور از عرض بلوار وکیل آباد، اتفاقی برای کسی نیافتاد، می تواند دلیل محکم و غیر قابل انکاری از وجود خدا باشد.

صحنه ی خواب من، عبور ما از عرض بلوار وکیل آباد بود. البته این داستان، مانند همیشه نبود. ماجرا از این قرار بود که آقای معلم، تمرکز می کرد و یکی، یکی بچه ها را جلوی ماشین هایی که با سرعت وحشتناک به سمت ما می آمدند، پرت می کرد. هنوز نوبت من نشده بود، که سکانس عوض شد. 

چندین صحنه ی دیگر هم دیدم که دیگر فرصت کافی برای نوشتنشان را ندارم.

صبح که از خواب بیدار شدم، از شدت بدن درد، و سردرد نمی توانستم از رختخواب بیرون بیایم اما تبم، اندکی کاهش یافته بود.



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
وقتی همه چیز مرتب و میزان باشد، خندیدن و شاد بودن و همراه بودن که کاری ندارد. همه چیز زیبا می شود و آدم ها از در کنار هم بودن احساس لذت می کنند. و در دلشان می گویند: وای! چقدر خوب و زیباست. 

و در همین حال ها ، احساس می کنند که چقدر عاشق همدیگر هستند و دوست دارند تا پایان عمر با هم بمانند. در واقع آنها دوست ندارند تا پایان عمر با هم بمانند. آنها دوست دارند این شرایط را پایان عمر حفظ کنند. در این لحظه ، آدمش مهم نیست و فقط آن حس و حال است که زیبا ست. 

اما زمانی که برگ زندگی اندکی بر میگردد و شرایط اندکی خاکستری می شود. و زمانی که برای گذر از سختی ها، فقط به لبخند کوچکی از طرف مقابل نیازمندی و می بینی جز تشدید ناراحتی و درگیری ، کار دیگری نمی کند، با خودت فکر می کنی، اساسا تمام آن همپایی ها و همایت ها و همراهی ها،‌تنها در لحظه های شادی و شیرینی اتفاق می افتاد. با خودت فکر می کنی چرا این همه بر روی این احساس متزلزل حساب کرده بودم؟

با خودت می گویی زنم، چه فرقی با دیگران دارد، غیز از اینکه گه گاهی اگر خیلی خیلی همه چیز رو به راه باشد ،‌رابطه ای چند لحظه ای قبل از خواب، آن هم برای رفع حاجت خواهیم داشت؟

من می توانم با بسیاری آدم ها خوش بگذرانم. می توانم همه را بخندانم و آن ها نیز لحظات شادی را برایم رقم بزنند. حتی می توانم در لحظات گوناگون ، برای جمع های گوناگون، دوستان گوناگونی را برگزینم. و از هیچکدامشان هم توقع این را نداشته باشم که در لحظات سختی ، در کنارم باشند و یاری ام کنند. 

و در عوض، در لحظاتی که اصلا شبیه روزهای شادمانی و نشاط نیست، می توانی آنقدر از ایشان فاصله بگیری که نمک پاشی هایشان به زخم هایت نرسد.

اما لحظه ی دلسرد کننده ایست وقتی از کسی -حداقل در ازای آن روز های خوب و لحظات شیرین- توقع اندک همپایی داری و ... 

او هم خیلی راحت ، نمک هایش را به زخم چرکینت نمی پاشد.... بلکه می مالد.



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
امروز، آفتابی ست. کمی گرم تر از دیروز . 

هر چیزی که دور و برم هست را به خوبی لمس می کنم. انگار تمامی اشیا و اتفاقات دور و برم، می خواهند به زبانی با من سخن بگویند. حرف شان را نمی فهمم . فقط همینقدر درک می کنم که خودشان را با تمام نیرو، به من عرضه می کنند.

آفتاب، پرندگان، درختان؛ حتی سگان ولگرد که به چشم هایم خیره می مانند.

...

این روزها دلشوره ای خفیف در خود احساس می کنم. 

حتی با اینکه همه چیز رو به راه است.



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
رفت آمد کردن با انسان هایی مانند سامان و مسعود، همیشه باعث انبساط خاطر و تمدد اعصاب می شود. مهمانی هایمان هیچ وقت تکراری نمی شوند. همیشه افراد جدید. همیشه دوست دختر های جدید . در طرح ها و رنگ ها و سلایق مختلف. 

این تنوع، در مورد سامان ، چندین برابر مسعود است. البته بهتر است بگویم: "بود." چند وقتی ست که سامان هم در این زمینه کم کار شده است. قبلا تقریبا در هر مهمانی، با فرد جدید ظاهر می شد. یکی چاق، یکی لاغر، یکی کم سن و سال و یکی هم سن مادر بزرگ من. هر کدام شان هم یک اسم داشتند و قدرت خدا، حتی یک اسن تکراری هم در بین شان نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم اسامی ایرانی - و بعضا عربی- از چنین تنوع بالایی برخوردار باشند. 

البته این اواخر، یک جورایی مشکل یادگیری اسم ها را حل کرده بودم. در واقع حل نکرده بودم. بلکه صورت مسئله را پاک کرده بودم. دیگر زحمت یادگیری اسم شان را به خودم نمی دادم. چون می دانستم که این، دفعه ی آخری ست که او را خواهم دید. برای همین هم طوری برنامه ریزی می کردم که اصلا صدایش نکنم. و تنها زمانی با او صحبت می کردم که چشم در چشم شویم.

در این زمینه واقعا باید از مسعود تشکر کنم که تقریبا تمام دوست دخترهایش، مریم نام داشتند و دارند.



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
بچه های دشت بهساز را مدت ها بود که ندیده بودم. از زمانی که از کانادا برگشته ایم، فرصتی دست نداده بود که به دیدارشان بروم. تا اینکه دیشب توی وایبر، قرار گذاشتیم تا ذر کارگاه کتابخانه، همدیگر را ببینیم. افشین و کاوه و کیوان و قربانی و علی بودند و مهدی سلمانزاده هم به عنوان سردسته ی دیوانه ها، حضور داشت. وسط چرت و پرت هایی که رد و بدل می شد ، متوجه شدم که یکی از مهندسان شرکت که قبلا در پروژه ی "نیایش" ناظرمان بود و بعدها هم جذب شرکت شد، دارد به همین زودی ها به کانادا مهناجرت می کند. در همین لحظه بود که مهدی ، پرید وسط و فریاد زد:"نیما ! سوتی ندی ها!!!"

همه ساکت شدند. خودم مات و مبهوت ماندم در مورد چه چیزی نباید سوتی بدهم. خنده های افشین، نشان از یک ماجرای پنهانی و شوم داشت. تجربه ی این داستان ها را در شرکت دشت بهساز زیاد داشتم. کافی بود چند نفر از این تیم دور هم جمع شوند. یک نفر را دست می اندازند و در مورد شخص دیگری، دروغ سر هم می کنند و طرف را سر کار می گذارند. مثلا چند وقت پیش، به ناظر پروژه گفته بودند که محمد خردادیان (رقاص معروف) دایی علی مفردی ست و علی/ف زمانی که شش سالش بوده در حیاط خانه شان ، شاهد تجاوز چند نفر به دایی اش بوده است. طرف باور کرد و جالب اینجاست که بعدها، علی مفردی، هرگز این جریان را تکذیب نکرد. و طرف مقابل ، تا روز قیامت ، هر دفعه علی را در پروژه می بیند، یاد محمد خردادیان می افتد. 

یا مثلا به شخصی گفته بودند که خواهر افشین، بدکاره است و در ازای دریافت پول، شب را با بچه های پروژه می خوابد. داستان را تا حدی جدی جلوه داده بودند که گویی دیشب، علی با خواهر افشین خوابیده است. حال آنکه افشین، اصولا خواهر ندارد.

مطمئن بودم که در مورد من هم داستان مشابهی در حال شکل گرفتن است. یا شاد شکل گرفته و من در حال فهمیدن هستم. در اوج ناباوری، مورد دوم درست بود. نه تنها داستان، کاملا شکل گرفته بلکه به طرز رقت باری، نصف شهر هم از این داستان ساختگی خبر دارند.

داستان اینگونه بوده که چند روز قبل یکی از همکاران که به زودی ه کانادا مهاجرت می کند، از مهدی پرسیده است که چرا نیما از کانادا برگشت؟ مهدی هم اظهار بی اطلاعی کرده است. اما این دوست مون بسیار اصرار کرده و گفته :" تو که با نیما اینقدر رفیقی ، حتما باهاش صحبت کردی. باید بهم بگی."

یاوه گوی بزرگ هم کم لطفی نکرده ، و من را قربانی تجاوزی معرفی کرده که در یک آسانسور در مونترال اتفاق افتاده. و گفته که به همین دلیل، سریع به ایران بر گشتم. و در ضمن همکارمان را قسم داده که این ماجرا را به کسی نگوید. 

حالا بگذریم که چند روز بعد، بیژن وحدت - که ناظر یکی از پروژه هایمان بود- به مهدی تلفن کرده و پرسیده است که ماجرای تجاوز به نیما توی کانادذا درسته!!!!!!؟؟؟؟؟؟!!!! مهدی باز هم در این معامله کم فروشی نکرده و تمام ماجرا را تایید کرده و چند تا جرییات دیگر هم به داستان اضافه کرده است.

حالا ، یکشنبه ی هفته ی آینده "گودبای پارتی" واسه دوست مهاجر مان می خواهند برگزار کنند. احتمالا تمام میهمانان در آن میمانی، به این بنده ی سراپا تقصیر، به دید یک "انسان خاص" نگاه می کنند. 

احتمالا بسیار دوست دارند تا جریان را از زبان خودم بشنوند . اما خجالت می کشند سوال کنند. 

طبق یک سنت چندین ساله که در همین گروه شکل گرفته ، فرد قربانی - در شایعه در مورد او ساخته شده- باید تمام کمال نقشش را بازی کند و هرگز نباید طوری رفتار کند که بقیه بفهمند که آن ، شایعه بوده است!!!

حالا ، احتمالا نیمی از جامعه ی مهندسان عمران و شرکت های ساختمانی مشهد و حومه می دانند که من حد اقل یکبار یک تجربه ی "خاص" داشته ام و من هم در ان میهمانی نباید مهر بطلان بر آن شایعه بزنم. 

هاها ها ها ها ها 

 شب شگفت انگیزی خواهد بود!!!!!!



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
به هر کسی که نشونش می دهم، حتی نمی تواند حدس بزند که چقدر ارزان خریدمشان. جاده ی چاهشک هم محل کشف "چیز" های ارزان است. مثلا همین چند روز پیش، پرتقال آورده بودند سر جاده چاهشک، به قیمت 1500 تومان. چقدر هم خوب و درشت بودند پرتقال ها. همین پرتقال را داخل شهر، حداقل کیلویی 5000 تومان می فروشند. یک روز هم که داشتم از سر پروژه بر می گشتم، دیدم یک پیکان کنار جاده چاهشک ایستاده است و روی سقف و کاپوت ماشین، پر بود از پوتین. مفت!!! جفتی پنجاه هزار تومان!!!! 

خیلی عالی و محکم هست. مارک "کاترپیلار" را هم دارد و اصلا معلوم نمی شود که اصل است یا نه. یا به عبارت بهتر اصلا معلوم نمی شود که مغازه دارهای سجاد و احمد آباد، این کفش را قیمت سیصد هزار تومان به جای "کاترپیلار" اصل به من انداخته اند، یا اینکه به قیمت ارزان تر و مناسب تر ، از سر جاده شاندیز خریده ام.

فقط یک مشکل کوچک داشت . و آن هم این بود که رنگش قهوه ای روشن بود. عمدا این رنگ را انتخاب کردم. چون یک پوتین قهوه ای تیره داشتم و با رجوع به عقل توانمندم، این رنگ افتضاح را انتخاب کردم. مشکل این بود که در واقع رنگش قهوه ای روشن نبود. بلکه یک جور زرد خردلی روشن بود که با هیچ کدام از لباس هایم "ست" نمی شد. برای اینکه بتوانم یک مجموعه ی لباسی مناسب با این کفش جفت و جور کنم، دو راه بیشتر نداشتم. اول اینکه بروم و یک شلوار زرد رنگ بگیرم و از اینکه به عنوان مدیر پروژه، مضحکه ی پرسنل بشوم ، ترسی نداشته باشم. البته احتمالا داستان، با همین شلوار زرد خاتمه نخواهد یافت و به دنبالش، پیراهن آبی آسمانی و پلیور صورتی هم به این مجموعه اضافه خواهند شد. 

تنها دلیلی که مرا از ادامه ی زنجیره ی خرید های شگفت انگیز باز داشت، مسئله ی پول بود. 

راه دوم این بود که رنگ کفش را به رنگ قهوه ای تیره تغییر دهم. 

راه دوم، راهی بی دردسر و مطمئن تر و البته زیباتر بود و با یک واکس قهوه ای، میسر می شد. 

در مورد تعمیرات کیف و کفش، اولین اسمی که به یادم می آید، جواد آقا است. جواد آقا شخصی ست که بابای سارا، همیشه تعمیراتش را به او می سپارد. می گوید کارش خوب است و حوصله کافی برای تمیز کاری دارد. والله ما که تا حالا از این چشمه هایی که بابای سارا تعریف می کند، چیزی ندیده ایم. یک بار، کفشم که نیاز به دور دوزی داشت را پیشش بردم . یک نگاهی کرد و گفت ، چرخمان خراب است. و آدرس یکی از همکارانش را داد تا کفش را آنجا ببرم. دفعه ی دوم کیف سارا را بردم که دسته اش داشت کنده می شد و باید با دست دوخته می شد. نگاهی کرد و گفت، سوزن مان خراب است. و باز هم آدرس همان همکارش را داد.

بار دیگر هم با اعتقاد راسخ بر این موضوع که "تا سه نشه ، بازی نشه" به سراغش رفتیم تا بند کفش بگیریم . باز هم نداشت و باز هم مارا به همان آدرسی فرستاد که قبلا فرستاده بود. بعد از آن دفعه، من و سارا خیلی کنجکاو شدیم که این مرد، اصولا در مغازه اش چکار می کند؟ از کجا نان می خورد؟ در تمام این دفعات که به مغازه اش رفته ایم ، یک چیزی تو مایه های کیف یا کفش، روی پایش بود و مشغول تعمیرش بود. 

از آنجایی که اصولا از رو نمی روم، این دفعه هم کفشم را زدم زیر بغلم و رفتم به مغازه اش تا فقط یک واکس قهوه ای روی کفشم بزند. واکس زدن، کاری ست که حتی دوره گرد ها هم به خوبی انجام می دهند. اما وقتی با همان آرامش قبلی ، از بالای عینکش نگاهم کرد و آدرس هاشمیه 47 را داد، مطمئن شدم که دیگر باید این اسم را از ذهنم پاک کنم. 



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
-"وقتی صحبت از کارهای عمرانی و تعریف پروژه های ساختمانی جدید شد، سه نفر به عنوان یک تیم در ذهن من آمدند. آقای آشنایی به عنوان امور اقتصادی پروژه ، آقای ... برای کانال ها و روابط و شما به عنوان مدیر پروژه."

این ، آغاز صحبت های آقای جلیلی در جلسه ی خصوصی ای بود که با من در هتل آبان داشت. از اینکه این فرصت دست داده بود که به نوعی پهلو به پهلوی شرکت او بزنم و بتوانم با سرمایه ی او پروژه اجرایی برای خودم تعریف کنم، خوشحال بودم. در واقع می دانم که او، از مدت ها قبل این طرح را در سر داشته که مرا جذب مجموعه اش بکند. در سفر هنگ کنگ که او داشتم، به این تصمیمش به صورت قاطع پی بردم. و حالا در دومین جلسه ی کاری، مقابل من نشسته و در مورد تعریف پروژه هایش صحبت می کند. و از دهان من، منتظر ایده های جدید برای کسب کارهای عمرانی ست.

پیشنهاداتم را خلاصه و سربسته در خصوص برنامه سازمانی شرکت، جابجایی دفتر، ایجاد سازمان حقوقی و بررسی آمار های ارائه شده از دانشگاه هاروارد (!) ارائه کردم. در ادامه، چند تا ایده تجاری، برای چند محصول با فناوری برتر و ماشین آلات پیشرفته ، روی میز گذاشتم که باعث ذوق زدگی اش شد. در واقع این طرح های تجاری، بیش از پیش می توانست مسافرت کار مان را به آلمان موجه کند.

طرح های تجاری اخیر، بیشتر از اون طرح های عمرانی، با ذائقه اش هماهنگ بود. و شاید هم بیشتر در تیررس استدلاات مغزی اش قرار داشت. به هر حال، ادامه ی صحبت، بیشتر حول همان ایده های تجاری و بازرگانی چرخید و از آنجایی که در مورد ماشین آلات جدید و تکنولوژی های روز دنیا چیزی نشنیده بود، هر جمله ی من شگفتی اش را صد چندان می کرد و طرح هایم را مانند جمله های قصار بزرگان، بر روی کاغذ کوچکی می نوشت.

این نقطه، همان نقطه ایست که هر انسان عاقلی ، باید بر هوای نفسش غلبه کند و به این خطابه پایان دهد. و این، همان کاری بود که من نکردم. و این ماجرای ارائه اطلاعات را ادامه دادم تا اینکه خودم در منجلابش گیر افتادم.البته این داستان، طوری نبود که عوارضش را همانجا نشان دهد.

"پس لرزه" های آن صحبت ها، فردا صبح نمایان شد. زمانی که جلیلی به موبایلم زنگ زد و گفت یک هیات تجاری از ترکمنستان آمده اند و نئوپان و ام دی اف و یراق می خواهند. و از من خواست تا برایشان با اطلاعات فنی بسیار خفنی که دارم، محموله جور کنم و با کیفیت و قیمت مناسب به ترکمنستان صادر کنم.

در لحظه ای که جلیلی زنگ زد، من در کارگاه، مشغول بتن ریزی دیوار استخر ها بودم. کاری بسیار حساس و پر استرس که یک لحظه غفلت آن در دمای سرد زمستانی این روزها، می تواند باعث بروز صدمات جبران ناپذیری به ساختار استخر در آینده ای نه چندان دور شود.

در خواست کار جدید را نا ظهر آن روز در صف انتظار کار ها گذاشتم. از بتن ریزی که فارغ شدم ، با خودم گفتم :"من که منظورم از همکاری، جور کردن مصالح نبود!!!!" من، این همه ایده های تجاری و طرح های عمرانی روی میز گذاشتم. حالا باید بروم و دنبال کارخانه تولید کننده نئوپان و ام دی اف بگردم.

نمی خواهم حرفش را زمین بگذارم و احساس کند که کاری از دستم بر نمی آید. برای همین هم، با چهار تا کارخانه مذاکره کردم و با چندتا از آن ها قرار بازدید از خط کارخانه را گذاشتم. خوشبختانه سفر به آلمان، بسیار نزدیک است و من در آن فرصت، می توانم به خوبی به او بفهمانم که راسته ی کار من، جنس جور کردن نیست. و اصولا مدیر پروژه های عمرانی لزوما نباید در مورد تولید کننده های پیچ و رول پلاک، اطلاعات خاصی داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
از استرس داشتم می مردم. ساعت 10 با آقای کفاشیان قرار داشتم. شب قبلش برای رسیدن به خونه ی سینا، آنقدر توی ترافیک شهر تهران مانده بودم که برای قرار صبح، حسابی ترسیده شده بودم. البته تمام تقصیر های دیر رسیدن شب قبل را نمی توان به گردن ترافیک انداخت و من، این قضیه را در شب بعد، زمانی که هنگامه داشت من را به فرودگاه می رساند، فهمیدم.

شب قبل، از فرودگاه که رسیدم، یک راست رفتم سراغ مغازه ی آقای رمضانی و یک کتاب ویلنسل و یک سیم گیر چوبی خریدم. از هماجا، به هنگامه زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم که کلید خانه ی سینا را بگیرم. کلید، را در حاشیه بزرگراه حقانی، جنب پارک طالقانی به من رساند. علیرغم اصرار های من، تاکید داشت که خودش من را به خانه ی سینا برساند. خانه ی سینا، در جنت آباد بود و علی القاعده، نباید بیشتر از چهل و پنج دقیقه در راه می بودیم.  ترافیک سنگین بود و مسیر هم مارپیچ. یک ساعت و نیم بعد، جلوی خانه ی سینا از ماشین پیاده شدیم. از خستگی داشتم تلف می شدم. کلید را از هنگامه گرفتم و ازش تشکر کردم و وارد خانه شدم. همه چیز، سرجایش بود گل ها را آب دادم و برای تهیه ی شام ، یک سالاد الویه از بیرون خریدم و با یک نان بربری ، به خانه برگشتم. مسیر حرکت را برای رسیدن به قرار صبح چک کردم. پیشنهاد هنگامه این بود که خودم را به حاشیه ی بزرگراه همت برسانم و از آنجا یک تاکسی بگیرم و بروم به خیابان فردوسی .

پیشنهاد هنگامه را با سینا در میان گذاشتم. سینا ، با لحنی که انگار می خواست مانع پا گذاشتن من روی "مین" بشود، از پشت خط تلفن فریاد زد. : "نه ..... !!!!! اگه از همت بری سرویس می شی. اولا که حدود 20 تومن پیاده ات می کنن. بعدش هم حداقل دو ساعت توی راه هستی. با تاکسی برو میدون صادقیه و از اونجا با متر برو فردوسی."

مسیر را از گوگل چک کردم. منطقی به نظر می رسید. زمانی که برای این سفر نشون می داد، حدود 40 دقیقه بود و برآورد سینا، حدود یک ساعت بود. فردا صبح، دو ساعت زودتر از زمان قرار، از خانه راه افتادم . و یک ساعت زودتر از موعد مشخص، جلوی سفارت آلمان در خیابان فردوسی بودم. از اینکه با طناب پوسیده ی هنگامه در چاه فرو نرفته بودم، به خودم می بالیدم. البته همان شب، هنگام بازگشت به فرودگاه و پرواز، نزدیک بود همان طناب پوسیده، کار دستم بدهد. اگر لحظه ای غفلت می کردم، همان طناب پوسیده، نه تنها باعث می شد به هواپیما نرسم، بلکه به احتمال زیاد ، یک سری جنگ های چریکی در خانه ی ما به راه می انداخت. و من ، ازطرف سارا، به اتهامات گوناگونی که احتمالا نیمی از آنها حتی به من تفهیم هم نشده بود باید پاسخ می گفتم.

بالاخره، یک ساعت جلوی در سفارت علاف بودم تا آقای کفاشیان بیاید و ادامه مدارک من را بدهد. یک ساعت علافی، در کنار خیابان به همراه یک کیف سنگین که دارای تمام مدارک زندگی ام هست، کار ساده ای نیست. بهترین کار در این لحظات، لم دادن در یک کافی شاپ و قهوه نوشیدن و کتاب خواندن است. البته برای رسیذن به چنین شرایط زیبا و دلفریبی، به یک جستجوی جانانه نیاز داریم که در این مورد خاص و شهر خاص و منطقه ی خاص و ساعت خاص، اصلا کار ساده ای نبود. سنگسن ترین و حساس ترین کیف دنیا را بر دوش گذاشتم و به دنبال یک کافی شاپ در همان حوالی گشتم. بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه، خودم را به سکوی جلوی سفارت رساندم و کیفم را کنارم گذاشتم و مشغول مطالعه شدم. بی آنکه لبم را با جرعه ای از قهوه ی داغ فرانسوی، تر کرده باشم. وقت سفارتم، ساعت 10:30 تا 10:45 بود. فقدان قهوه در چهل و هشت ساعت اخیر را با برنامه ریزی که برای بعد از زمان سفارت کرده بودم جبران می کردم. با خودم می گفتم، زمانی که از سفارت می ایم بیرون ، می روم به سمت بهارستان و ساز می بینم. بعدش می روم شهر کتاب. آنجا هم کتاب زیاد است و هم کافی شاپ.

تمام این برنامه ها ، منوط به این بود که کار سفارتم، ساعت 11 تمام شود. سارا هم با تاکید بسیار زیاد به من می گفت که برنامه دقیقا همین است و کارهای سفارت از همان یک ربع، تجاوز نخواهد کرد. چنان با اطمینان می گفت که انگار خودش چندین بار کارهای سفارت انجام داده است. اما واقعیت ماجرا اندکی متفاوت بود. همانطور که سارا تا حالا نزدیک ترین فاصله اش تا سفارت آلمان، هرگز کمتر از 5 کیلومتر نبوده، کارهای سفارت ما هم در زمان پیش بینی شده به اتمام نرسید. همین قدر کافیست که در زمانی که من از ساعت 10:30 صبح داخل سفارت بودم، کارکنان سفارت رفتند و ناهار خوردند و برگشتند و من هنوز در سفارت بودم. شماره ی من ، 560 بود و زمانی که وارد سفارت شدم، شماره 542 از تابلو اعلام شد تا به کابین شماره 4 برود و کارهایش انجام شود. یادم هست تا شماره 580 هر قرائت شد و من هنوز روی صندلی انتظار بودم.

در همان لحظات انتظار، با خودم فکر می کردم که چه خوب شد که با طناب پوسیده ی سارا در چاه نرفتم. آن روزی که مریم بلیط هواپیما برای رفت و برگشتم به تهران برایم گرفت، برای زمان بلیط ها از من سوال کرد و من هم گفتم برای بلیط رفت، آخر شب نگیر. و برای بازگشت، نزدیک ظهر نباشه. اگر یکی ، دو ساعت هم در فرودگاه علاف باشم ، بهتر از آن است که برای رسیدن به پرواز، استرس داشته باشم. بعد از اینکه بلیط را گرفت، سارا زنگ زد و چنان با من دعوا کرد که بیا و ببین.

-"چرا می خوای اینقدر تهران بمونی؟ مگه چه خبره؟ چرا اینقدر زود می ری؟ چرا گفتی بلیط برگشت رو نصف شب بگیره؟ مگه اونجا چکار می خوای بکنی؟"

واقعیت داستان این بود که من هیچ کدام ازاین ها را به مریم نگفته بودم. نگفته بودم بلیط رفتم را لنگ ظهر بگیرد و نگفته بودم که بلیط برگشت را ساعت 8 شب بگیرد. در خلال جار و جنجال هایی که با سارا داشتم، گفتم به مریم بگو ساعت بلیطم را عوض کنه و هر ساعتی که خودت صلاح می دانی، بگیر. اما خوشبختانه این کار، با پرداخت هزینه همراه بود و محقق نشد. پرواز رفت ، به تهران، لنگ ظهر بود. با این وجود، نصف شب به خانه رسیدم. الان هم که لنگ ظهر فردا بود و من هنوز داخل سفارت بودم و معلوم نبود که کارهایم تا کی طول می کشید. مجددا از اینکه با طناب پوسیده ی شخص دیگری در چاه نرفتم، به خودم می بالیدم.

ساعت سه و نیم بود که از سفارت بیرون آمدم و در به در دنبال جای می گشتم که هم غذای برای خوردن داشته باشد و دستشویی برای ....

باز هم پیدا کردنش در آن محدوده با آن خورجین سنگین - که البته در آن لحظه اندکی سبک تر شده بود- و البته مثانه ی در حال انفجار، کار ساده ای نبود. بالاخره بعد از حدود نیم ساعت، نیازهای اولیه ی زندگیم را تامین کردم. به بهارستان رفتم و چند مغازه ی ساز فروشی دیدم. اما آنطور که باید، از دیدنشان لذت نبردم. به سرعت خودم را خیابان شریعتی رساندن و شهر کتاب را پیدا کردم. فقط که music box خرید و بدون اینکه حتی نگاهی به کتاب ها بیاندازم، از شهر کتاب خارج شدم. به سرعت با هنگامه قرار گذاشتم تا کلید خانه ی سینا را بهش بدهم.

قرار ما، خیابان وزرا بود . جلوی سینما آزادی. کلید را به هنگامه دادم و البته سوار ماشینش شدم. اصرار داشت که من را به فرودگاه برساند. خیابان ها خیلی شلوغ بود. مسیر را سمت شمال، منحرف کرد. این حرکت در راستای این اعتقاد بود که مسیر های جنوب شلوغ است و از راه آرژانتین ، راحت تر می توان به فرودگاه رسید. صد البته که نظر من ، با نظر ایشان زاویه ی جدی ای داشت. و وقتی با ترافیک های خیابان های بالا دست مواجه شدیم ، زاویه مون بیشتر هم شد.

پس از حرکت به سمت شما، با گردشی کوچک و متحیرانه، به سمت شرق تغییر مسیر دادیم. از دیدگاه من، این همان راهی بود که ما را به جای فرودگاه، به ترکستان می رساند. درونم ، آشوبی به پا بود و داشتم خودم را می خوردم. و در عین حال نمی خواستم به هنگامه استرس القا کنم. البته این خودداری من، تا زمانی طول کشید که پس از گذشت 45 دقیقه، دوباره سر از مقابل سینما آزادی در آوردیم. 

پرواز من، ساعت 8 شب بود. و ما، ساعت 6:45 جلوی سینما آزادی، در ترافیک قفل شده ای بودیم. نگرانی من، آن زمانی به بحران تبدیل شد که ماشین های کناری، خاموش شدند. این خاموشی، خبر از توقف طولانی مدتی می داد که برای من، مثل آژیر قبل از بمب باران بود. با خودم فکر می کردم که چکار کنم؟ تمام برنامه هایی که برای رسیدن به فرودگاه داشتم، دیگر زمانی برای اجرا نداشتند. هیچ راهی نبود که بتواند در کمتر از 15 دقیقه مرا از انتهای ولیعصر، به فرودگاه مهرآباد برساند.

هنگامه، به سمت غرب پیچید. به سه راهی رسید. ترافیک، کماکان دیوانه کننده بود. در حال پیچیدن، پشت ترافیک متوقف شدیم. یک صدایی در گوشم گفت که این، آخرین فرصت من برای رهایی از چاهی ست که با طناب پوسیده هنگامه در آن افتاده بودم. حس من ، شبیه زندانی بود که می بایست از ماشین زندان بگریزد و خود را از مراسم اعدامی که انتظارش را می کشید، رها کند. 

بدون معطلی، کیفم را از صندلی عقب برداشتم . سریع و محکم و قاطع از هنگامه تشکر کردم و قبل از اینکه فرصت هر عکس العملی را پیدا کند، از ماشین، بیرون پریدم. دوان دوان به سمت دیگر خیابان رفتم که ماشین ها، سراشیبی را در مسیر جنوب طی می کردند. در واقع ، مسیر ماشین رو نبود و خط مخصوص اتوبوس بود. برای چند موتوری دست تکان دادم. در همان حین یاد صبح افتادم. زمانی که سوار تاکسی بودم که از بهارستان به خیابان شریعتی برسم. یکی از همین موتور سوار ها جلوی تاکسی پیچید و راننده ی مسن، ترمز شدیدی زد و با لحنی عصبانی از وجود این موتوری ها - که تعدادشان با سرعت تکثیر سلول های سرطانی برابری می کرد- شکایت کرد. یادم آمد که من هم همکلام با او، غرغرهایی می کردم. و اکنون، به این موتور سواران، به دید منجی می نگریستم.

لحظه ای بعد، سوار یکی از همان موتورهای پرنده شدم. موتوری که اصولا هیچ قانون و قاعده ای را نمی شناخت. تنها یک چیز برایش مهم بود: رسیدن به هدف در کمترین زمان، و بیشترین خطر.

دفعه سومی که به صورت میلیمتری از کنار تیغه ی تیز عزراییل گذشتم، با خودم گفتم:" عجب غلطی کردم به موتوریه گفتم پرواز دارم. " اما دیگر برای غلط کردن خیلی دیر بود. عضلاتم با تمام فشار منقبض بود. با دستانم چنان پهلو های راننده را فشار می دادم که فکر کنم تا پایان مسیر، کلیه هایش از کار افتادند. 

اما نتیجه ی این فرآیند وحشتناک این بود که من ساعت 7 ، جلوی کانتر پرواز ماهان بودم. 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
یک لحظه به خودم آمدم و دیدم فقط من و سارا وسط هستیم و داریم با یک آهنگ شل و کش دار می رقصیم. اخرین صحنه ای که قبل از این یادم هست، حدود ده، پانزده نفر وسط صحنه، مشغول رقص بودند. یک کمی بیشتر به حافظه فشار آوردم و به خاطر اوردم که آن موقع، اهنگ ،تندتر بود. احتمالا زمانی که دی-جی اهنگ را عوض کرده، بقیه از اینکه با کمرشان یک نیم دایره رسم کنند و با دستانشان یکجور شنای پروانه ی یواش اجرا کنند، انصراف داده بودند و ما، نابخردانه، به جنب و جوش مشغول بودیم.

اصلا مطمئن نیستم که حتی در آن لحظه، حرکات و سرعت رقص من، با اهنگ، همخوانی داشته است. فقط می دانم که من وسط بودم و از اینکه در ان حالت مستی در چنین تله ای گیر افتاده بودم، احساس خوبی نداشتم. تصمیم گرفتم که با یک حرکت خزنده، خودم را به کناره ی پیست بکشانم و آرام، از صحنه خارج شوم. اما واقعا امکانش نبود. حدود سی جفت چشم، به حرکات ناموزون من خیره شده بود و حدود سی جفت دست، همگام باضرباهنگ ، کف می زد. درست مانند کسی که یک تکنوازی را روی صحنه ی یک کنسرت انجام می دهد، راهی نداشتم جزاینکه این تکنوازی فاجعه بار را به انتها برسانم. در هر ثانیه، هزار بار از خدا می خواستم که دی-جی اهنگ را عوض کند و فضا را به سمتی بکشاند که دیگرات هم ترقیب شوند و به میدان بیایند و فرصتی برای من حاصل شودتا از لابلای تکاپویشان،خودم را دوباره به آشپزخانه برسانم.

رسیدن به آشپزخانه، دو حسن داشت. اول اینکه ازشر تکان دادن های بی ثمر که نامش را رقص گذاشته اند (و حد اقل درمورد من صدق نمی کند) خلاص شوم. و هم اینکه سطح الکل خون را (که در اثر آن جولان تک نفره کاهش چشمگیری پیدا کرده بود،) افزایش دهم.

 



تاريخ : سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
یاد آن روزی افتادم که عارف جلوی کانکس ایستاده بود و با موبایلش حرف می زد. یا به عبارت بهتر، داشت داد و هوار می کرد. فاصله اش تا من ، به اندازه ای بود که نمی توانستم حرف هایش را تشخیص دهم ، فقط گاهی صدای نعره هایش را می شنیدم و بین حرف هایش یک جور صدایی از خودش متصاعد می کرد شبیه سرفه خفیف. این نوع صدا، نشانه ی واضحی از عصبانیت او بود.

صدای داد و بیدادش خیلی زود، به یک خط ثابت تبدیل شد. نظرم به حرکت سایه ی عارف جلب شد که با تکان خوردنش ، روی زمین جابجا می شد. شکم گنده اش باعث می شد که با چرخیدنش، سایه اش هم روی زمین ، باریک و کلفت بشه. البته تکون خوردن و سرپا ایستادنش چندان به درازا نکشید. وزن سنگین و اندامی نه چندان ورزیده، اجازه نمی داد که عارف بیش از چند دقیقا ، بدون اتکا به جایی، سرپا بایستد. بنابراین خیلی زود، باسن مبار ک را به دیوار دفتر فنی تکیه داد.

وقتی تلفنش تموم شد ، پیش من امد و برایم توضیح داد که داستان، مربوط به صورت وضعیت پروژه ی مسجد جامع بوده و در بخشی از مسیر اداری، گیر کرده است. البته از آنجایی که مهندسین محترم سرزمینمان، همواره برای هر مشکلی، راهی پیدا می کنند، ما هم از آن قاعده مستثنی نبودیم و به راحتی ، گره از این مشکل، گشودیم.

رشوه، بهترین، سریعترین و مطمئن ترین راه برای رسیدن به خواسته های مشروع در این نظام اداری پویا و کاراست. وقتی رشوه دادیم، صورت جلسات مان، بدون تمرکز و بررسی، امضا شد. وقتی دیدیم که طرف بدون مطالعه صورتجلسات را امضا می کند و در آینده ای نه چندان دور، اصلا به یاد نخواهد آورد که چه عناوینی را امضا کرده است، خودمان یک راهکار موازی برای سرعت بخشیدن به روند امضای صورت جلسات پیدا کردیم و آن هم راهی نبود جز جعل امضای کارفرمای محترم.

این کار (و کلیه کارهایی که با قلم و کاغذ سروکار داشته باشند) برای من ، چندان سخت نیستند. یادم می آید این تمرین را از اولین سالهای تحصیلم آغاز کزدم. زمانی که نمره های به دست آمده در امتحانات ، متناسب با خواسته های خوانواده - مخصوصا پدر بزرگوار- نبود. امضای پدر خیلی سخت بود و من٬ مدت ها تلاش سخت کوشانه ای برای جعل امضای پیچیده ی پدر می کردم . پایان این جاعلانه زیستن ها زمانی بود که فهمیدم اصولا معلم ها٬ امضای همه ی پدران را حفظ نیستند و من می توانم به جای اینکه امضای سخت پدر را جعل کنم و همیشه ننگ جاعل بودن را به دوش بکشم، شرافت مندانه، امضای خودم را بزنم. و زیرش با خطی خرچنگ، قورباغه بنویسم: با تشکر، حقیقی!

به هر حال جعل امضای کارفرما، آغاز راه دور زدن قوانین در پروژه نبود. واقعیت این بود که اصولا نمی شد پروژه را  بدون رشوه به چنگ آورد. بنابراین از همان روزهای اول، مدیرعامل شرکت و شرکای مربوطه، دست به جیب بودند و به هر کسی که می رسیدند، بزل و بخشش میکردند.

همین دیروز در اتاق نماینده کارفرما نشسته بودم و دنبال راهکاری برای جلو انداختن نامه نگاری های پروژه پژوهشکده زیارت و آزاد کردن سپرده های مالی پروژه بودیم. تماس های مکرر و سفارش کردن ها، به جایی نرسید. چند لحظه سکوت در اتاقش حکم فرما شد. چشمانش روی صفحه ی کامپیوترش بود. و من برای لحظاتی در چهره اش دقیق شدم. با حودم فکر می کردم که عجب چهره ی وحشتناکی دارد! ته ریش بی نظم و جوگندمی و پیشانی کبود شده که جمعا نشانه ای از اعتقاد راسخ به دین داشت. یاد صدای زنگ موبایلش افتادم که یکجور دعای عربی بودو با خودم فکرکردم که اگر یک نفر وارد اتاقش شود و ناگهان با این چهره مواجه شود، احتمال بروز سکته ی قلبی به شدت تهدیدش می کند.

داشتم با خودم فکر می کردم که جلوی درب اتاقش، زیر تابلوی عنوان اتاق، بنویسم زنان باردار و کسانی که سابقه بیماری قلبی و روانی دارند، از ورود به اتاق خودداری کنند. و یا به عنوان یک پیشنهاد محترمانه تر، عکس کوچک پرسنلی اش را زیر همان تابلو ی عنوان نصب کنند تا مردم بدانند که وارد چه اتاقی می شوند.

صدای مهندس فوق الذکر ، مرا از اعماق تفکراتم بیرون کشید : "مهندس 200 بده به خانم قاآنی، خودش برات ردیف می کنه." خانم قاآنی مسئول امور مالی کارفرما بود و تنها کسی بود که تا حالا از ما رشوه نگرفته بود و یا ما، امضایش را جعل نکرده بودیم. با قد کوتاه و چهره ی تیره و سبیل های نتراشیده، دست کمی از مهندس هیولای ما نمی اورد و در جامعه ی نسوان، می توانست جزو زشت ترین ها باشد. با آن چادری که مثل مادربزرگم به دور دست ها و کمرش می بست ، حس غلیظ مذهبی بودن را در من متبادر می کرد. مخصوصا اینکه یک بار به من گفت: "چرا اینجوری ریش گذاشتی؟" فضولی کردن حتی در ریش پروفسوری آدم ها ، تنها از جامعه مذهبی و سنتی بر می آمد. و همین داستان رشوه دادن را سخت می کرد. البته آن چیزی که مرا اندکی نگران می کرد، نه بخش مذهبی، که بخش سنتی داستان بود.

پیشنهاد مهندس را با عارف در میان گذاشتم و او هم - همانطور که به راحتی پیش بینی می کردم- گفت هر جور صلاح می دانم اقدام کنم. و کارها را تسریع کنم. عابر بانکی که در طبقه ی همکف ساختمان قرار داشت، دسترسی مرا به دویست هزار تومان امکان پذیر کرد. پاکتی هم از مهندس محترم گرفتم. همه چیز اماده بود تا عملیات رشوه دهی، آغاز شود. پاکت را به مهندس "زبر پیشانی " دادم و از او خواستم تا فرماندهی و اجرای عملیات را شخصا به عهده بگیرد. همانطور که تسبیحش را در دست می چرخاند، از قبول مسئولیت شانه خالی کرد.

من ماندم و یک پاکت حاوی پول و درب بسته ای که پشت آن، خانم کوتوله قرار داشت.

در زدم و وارد شدم. سمت راست، میز فرد مورد نظر قرار داشت و در مقابل نیز، میز دیگری بود که خانمی بلند قد، اندکی سفید رو و بسیار فضول را پشت خود جای داده بود. یک راست، به سمت میز خانم مذهبی-سنتی رفتم. سرش را آورد بالا و یک کمی محکم تر از حالت معمول گفت:"شما که هنوز اینجایین! برین تا جناب دکتر فردا دستورش رو بدن. ببینیم چکار باید بکنیم."

یک زاویه ای را برای ایستادن انتخاب کردم تا خانم فضول ، فقط پشت مرا ببیند. آرام، پاکت حاوی پول را روی میز گذاشتم و با سرانگشت، اندکی به سمت خانم کوتوله سر دادم. و با صدایی آرام گفتم: "آقای مهندس سلام رسوندن. ... من دیگه از خودتون پیگیری می کنم. اگر آقای دکتر تشریف آوردن، خودتون زخمتش رو بکشین."

بدون اینکه واکنش خاصی از خودش نشان دهد، با همان محکمی گفت :" آقای دکتر، احتمالا تا نیم ساعت دیگه از جلسه می آن. از خودم خبرش رو بگیرین. " و شماره تلفنش را روی یک تکه کاغذ نوشت.

نیم ساعت بعد زنگ زدم و کارهای اداری انجام شده بود و به گام آخر برای صدور چک رسیده بود.



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
تا قبل از اینکه از ایران به کانادا برویم، خودم سرپرستی گروه زاپاس را به عهده داشتم . کارهای به کندی، اما با نظم خوبی انجام می شد. به هر طی یک سال ، حدود 12 تا قطعه ساخته و تنظیم شد و حدود 7 قطعه هم به صورت استودیویی ضبط و منتشر شد.

روزهای پایانی حضورمان در ایران، تصمیم گرفتم بجای منحل کردن گروه ، سرپرستی آن را به سامان (دوست و نوازنده گیتار گروه و آهنگساز برخی قطعات ) واگذار کنم. تا میراثی از خودم بجا گذاشته باشم. البته زمان، خیلی سریع به ما نشان داد که واگذاری گروه به سامان، با انحلال گروه، تفاوت چندانی نداشت. تنها فرقش ، دلخوری های حاشیه ای و خاله زنک بازی هایی بود که برای ضبط آخرین قطعه ایجاد شد.

از کانادا که برگشتیم ، دوباره بچه ها رار جمع کردیم و دو قطعه ی دیگر ضبط کردیم. در حین همان آخرین تمرینات، می دانستم گکه این کشتی شکسته سکان، به سرمنزل مقصوذ نخواهد رسید.

و نرسید.

همان دو تاقطعه ، آخرین فعالیت های ثبت شده ی گروه زاپاس بود. بعد از آن، دیگر تصمیم گرفتم سرپرستی هیچ گروهی را قبول نکنم و مثل آدم به کارها و زند گی ام برسم. و تنها اگر گروهی برای نوازندگی از من دعوت کرد، با احتیاط کامل، باهاشون همکاری کنم. اما روح احمق و متلاطم من - مخصوصا در دوران امتحان و درس خواندن- مگر می گذارد که زند گی به همین شیرینی ها بگذرد؟

یک گروه به راه انداختم 1000 برابر سخت تر و پیچیده تر از گروه زاپاس.

این گروه متشکل از چهار نوازنده ی ویلنسل است.

همین

و قرار است قطعات پاپ-راک اجرا کند.

به همین سختی.

آن هم با نوازنده هایی کاملا مبتدی و تازه کار.

اما این دفعه حتی اگر بمیرم ، سرپرستی گروهم رو به کس دیگه ای منتقل نمی کنم.



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
"بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم" ،نام کتابی از "دیوید سداریس" است که نامش را از رادیو شنیدم و با توضیحاتی که مترجمش در آن برنامه می داد، احساس کردم که این همان کتابی ست که می تواند بعد از کتاب سنگین "طاعون" اثر آلبر کامو، من رو به همون دنیای بی خیال و آزادی ببرد که بهش تعلق دارم. اما دقیقا آنجوری که باید بشود،  نشد. یعنی تقریبا ، همان شد. اما نه دقیقا. 

داستان ، به همان اندازه که فکر می کردم، جذاب و رها بود. با همان ادبیات و نگارشی که مورد پسند من بود. همان زاویه ی سیال و بی خیالی که مایه ی لذت من می شود. با ترجمه ای زیبا و متنی روان. اما در نیمه های راه یک اشکال کوچک به وجود آمد. شخصیت های رمان "طاعون" به داستان جدید هجوم آوردند. و خودشان را لابلای داستان جدید جا دادند و تخیلات و صحنه سازی من را به ویرانه ای پر آشوب بدل کردند. 

دکتر ریو و آن موشهای لعنتی، و بیماران تب داری که از طاعون تاول زده بودند، از لابلای شخصیت های داستان جدید عبور می کردند و طعم طنز صحنه ها را به گند می کشیدند. داشتم دیوانه می شدم. بعضی از صفحات کتاب را باید حتی شند بار می خواندم تا بتوانم متوجه شوم. و گاهی برای اینکه از شر آن کشیش احمق که بیماران بدبخت قرنطینه شده ی در انتظار مرگ را موعظه می کرد فرار کنم، داستان را با صدای بلند می خواندم.

از بس کتاب کم می خوانم، درگیر شخصیت های داستان هایشان می شوم. معمولا کتاب خواندن های من، مانند تمام کارهای دیگر هنری و فکری، در لحظات سخت زندگی ام ظهور می کنند و نقش بسیار پررنگ و البته بسیار بی ربطی را در آن برهه از زندگی ام ایفا می کنند. مثلا آن سالی که برای کنکور باید درس می خواندم، همه کاری کردم بجز درس خواندن. حاصل تلاش های تحصیلی من در آن سال، انتشار 13 داستان بلند و چندین داستان کوتاه در نشریه های مختلف سازمان جوانان و البته سردبیری در یک هفته نامه ی فرهنگی بود. 

یا مثلا در همان ترم هایی از دوران دانشگاه که سخت ترین و پیچیده ترین درسها را داشتم، و عزم راسخی برای سخت کوشی و تلاش مضاعف برای پاس کردن آن واحد ها در آن ترم می کردم، نتیجه ای جز اجرای چندین کنسرت و سرپرستی چندین گروه موسیقی و البته مشروطی در آن ترم نصیبم نمی شد.

الان هم امتحان نظام مهندسی ، سبب این ورود شگفت انگیز به جهان کتاب و کتاب خوانی شد. تعداد ساعت هایی که در این دوران ، برای آموزش آیین نامه های نظام مهندسی صرف کردم، تقریبا یک سوم زمانی ست که برای خواندن کتاب های "جاودانگی" و "بار هستی" از میلان کوندرا، کتاب "سرگشته ی راه حق" از کازانتزاکیس و "طاعون" از آلبر کامو مورد استفاده قرار گرفت.

حالا هم که چشممان به جمال کتاب دیوید خان روشن شده است.

 اما اگر فکر کرده اید که ماجرای فعالیت های هنری نابهنگام من در همین جا به پایان می رسد، باید به عرض برسانم که کتاب و کتاب خوانی، تنها بخش نه چندان مهمی از فعالیت های فوق برنامه ای ست که برای این روزهایم در نظر گرفته ام. بخش مهم تر آن، فعالیت های موسیقایی ست. موسیقی ، همیشه بخشی از وجود من بوده و هرگز خودش را از من جدا نکرده است. مخصوصا در زمانهایی که من نیاز مند زمان بیشتر برای سامان دهی کارهایم هستم، مانند بچه های لوسی که نمی خواهند مامان شان با بچه ی دیگری بگو و بخند داشته باشد، خودش با تمام قدرت به من تحمیل می کند و عملا مرا از انجام هر کار دیگری باز می دارد.



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ | | نویسنده : نیما
خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم.

دم همه تون گرم که گه گاهی به این وبلاگ خاک گرفته سر می زنید.

دوست داشتم اینجا چیزی بنویسم اما مطالب من، خیلی خصوصی تر از اونیه که بشه اینجا نوشت.

در انتها به یک جمله ی کوتاه از استاد احمد شاملو بسنده می کنم :

از بخت یاری ماست شاید

که انچه می خواهیم، یا به دست نمی آید.

یا از دسن می گریزد.



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ