تاريخ : دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 | | نویسنده : نیما
از ان روز که از فرنگستان برگشتیم، روزگار رخصت دیدار و همنشینی با دوستان و باده گساری و عیش و نوش را نداده بود. چند بار هم سعی کردیم برنامه ای بگذاریم که باز هم میسر نشد. به هر حال، دیشب از ایمان خواستم تا برای ساز زدن ، به خانه ی ما بیاید . خانمش را هم بیاورد که با سارا گپی بزنند و سرشان، به کار خودشان گرم باشد. کم کم تصمیم گرفتم که مهسا و علیرضا را هم در ادامه ی داستان، دعوت کنم که اندکی با هم باشیم و در نهایت، حامد و الهام را هم به جمع مدعوین اضافه کردم. 

خیلی دوست داشتم بتوانم برنامه ی مشروب را در دستور کار جلسه قرار دهم. اما با توجه به اینکه بابای علیرضا همین تازگی به رحمت ایزدی رفته، با خودم گفتم شاید علیرضا هم کماکان در فضای ملکوتی باشد  و دوست نداشته باشد در بزم های الکلی حضور بهم رساند.

بالاخره ایمان امد و اندکی ساز زدیم و خیلی سریع سرو کله ی مهسا و علیرضا پیداشد. با حضور انها، ساز زدن ما هم دیری نپایید و منقلش را خیلی زود خاموش کردیم.همین طور خیلی سالم و پاک، چای می خوردیم و برنامه سالم تلویزیون را نگاه می کردیم، علیرضا دهان مبارکش را نزدیک گوش متبرک ما کرد و به نجوا گفت:" بنزین نداری؟" منظورش را متوجه نشدم باچشمانی گشاد شده، در چهره اش نگریستم. علیرضادوباره حرفش را به همراه حرکات عجیب و غریبی از ناحیه چشم و ابرو صورت تکرار کرد. حرکات صورتش به گونه ای بود که گویا می خواست بدون دخالت دست، مگسی را از روی صورتش بپراند.

به هر حال، منظور پلیدش را فهمیدم و با خودم گفتم، من رو نگاه کن که کاسه ی داغتر از آش شده بودم. 

در همین حین، ایمان که داشت با خانم ها صحبت می کرد و البته نیم توجهی هم به تلویزیون داشت، ناگهان سرش را برگرداند و بدون کوچکترین تزلزلی گفت" می خواین بگیرم؟" من و علیرضا به سرعت تاییدکردیم و قبل از اینکه جامعه ی نسوان از نیت شوم ما مطلع شوند، مراحل تلفن زدن و هماهنگ کردن و سفارش خریددادن، انجام شد.

دست خالی از خانه رفتیم و وقتی برگشتیم، یک دبه ی 20 لیتری عرق به همراه چیپس و ماست و پاچین و نوشابه و... در دست داشتیم. وقتی به خانه رسیدیم ، حامد و الهام نیز رسیده بودند و حسابی خودشان را برای مجلس الکل الوده، اماده کرده بودند. مراسم شام و مشروب، بدون فوت وقت اغاز شد. البته من، در لحظه اغازین مراسم، از دوستان خواهش کردم که طوری به پاچین ها حمله کنند، که اگرخواستم پسمانده ی غذارو جلوی سگ کارگاه بریزم، خجالت زده نشوم. همه ی حاضرین اندکی خندیدند و با تکانهای سر، مطالب بنده رو تصدیق کردند. امادرعمل ، داستان در مسیر دیگری قرارگرفت. و حتی مورد داشتیم که طرف اصل استخوان را هم خورد. البته نباید نوشیدن حدود هفت، هشت پیک از ان نوشیدنی های بهشتی را در ایجاد چنین صحنه ی دلخراشی بی اثر دانست.

.....

و حالا من هستم و حدود سی ، چهل عدد استخوان پاچین که به هیچکدامشان هیچ اثری از گوشت و حتی غضروف نیست. ودر اوج ناباوری، بعضی از استخوان ها به دندان دریده شده و عناصره ان نیز با زور مکش، از جانش بیرون اورده شده است..



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | | نویسنده : نیما
دوستان عزیزم

باز هم ممنونم که نسبت به من لطف داشتید و نظرات تون رو برام نوشتین. حقیقتش رو بخواید، من دیگه نمی خواستم چیزی بنویسم. اما دیدم بعضی از دوستان نگران شده بودند و یکی ، دو تا از دوستان هم سوال داشتند. واسه همین هم این مطلب رو می نویسم شاید پاسخ دوستان خوبم بوده باشه. 

در ضمن، هر سوالی هم که در مورد مونترال و ... داشتید، می تونید بپرسید. من تا جایی که بلد باشم، حتما جواب می دم.

و اما شرح داستان:

داستان ما از اونجایی شروع شد که حضرت همسر، علاقه ای به ماندن در مونترال برای تمام عمر نداشت. بنابراین ما تصمیم گرفتیم برای مدت چهار سال در این شهر بمونیم و بعد از پایان دوران تحصیل و همچنین دریافت پاسپورت کانادایی، به کشور قشنگ مون برگردیم. و با همین نیت، مراحل رو انجام دادیم و سوار هواپیما شدیم و اونطرف پیاده شدیم.

اما داستان داخل مونترال ، اندکی با برنامه ریزی های ما فرق داشت. نکته ماجرا این بود که ما ، با خانواده هایی ملاقات کردیم که اونها هم برنامه ای شبیه برنامه ما داشته اند . اما هر کدام از انها، به دلایلی نتوانسته اند به ایران برگردند. و این سایه حسرت و نارضایتی توی زندگی شون دیده می شد.

یکی از دلایل عدم توانایی برگشت، بچه ها هستند. بچه ها، در شهر مونترال وارد سیستم اموزشی می شن . سیستمی که اصلا با ایران قابل مقایسه نیست. (نه به لحاظ امکانات و نه به لحاظ محتوا) بنابراین مادر و پدرها هم نمی توانند، پس از گذشت سه، چهار سال کودکشان را از ان سیستم جدا کنند و به ایران بیاورند.

در واقع دلشان نمی اید.

دوما اینکه، بعد گذشت این مدت، تازه سختی های مهاجرت به پایان رسیده و زندگی، کم کم دارد لبخند واقعی اش را نشان می دهد. پس از گذشت سه، چهار سال، زبان فرانسه و انگلیسی، عالی شده. دانشگاه و سختی های درس خواندن، تمام شده. کم کم کارهای خوب و مرتبط، با حقوق مناسب به شما پیشنهاد شده و .... و دیگر زمان خوبی برای برگشتن به ایران و شروع مجدد نیست.

شاید تعجب کنین و با خودتون بگین: "خب دیوانه، اگر همه چیز اینجوری که می گی ردیفه، پس چرا اصلا باید برگردی؟ همونجا بمون و حالش رو ببر!"

سوالتون منطقیه. اما من هم جواب منطقی دارم:

"دلمون می خواست!"

اره... واقعا خانمم دلش می خواست که ایران ، پیش خانواده اش باشه و همون طور که در اول گفتم، برنامه ی ما کوتاه مدت بود.

بنابراین، گزینه ای بجز برگشتن به ایران نداشتیم. تصمیم گرفتیم مدت اقامت مون در مونترال رو به صورت یک مسافرت کوتاه مدت برگزار کنین و قبل از اینکه ارتباط مون رو با شغل های قبلی مون از دست بدیم، برگردیم.

جهت اطلاع دوستان عرض می کنم که شهر مونترال، شهر فوق العاده زیبا، ارام و دوست داشتنی ست. و برای زندگی، ایده ال است. این موضوع را می توان به روشنی، از روی پیرمرد ها و پیرزن های شاد و بشاشی که هر روز و شب توی خیابون می بینی، بفهمی. 

به هر حال، همونطور که در پست قبلی گفتم، اگر برنامه تون، رفتن و موندن در مونتراله، عالیه.

این شهر رو از دست ندین.

امیدوارم که با این شرح مختصر، جواب بعضی از نگرانی ها و سوالات تون رو داده باشم.

در جواب شاهین عزیز هم باید بگم: شاهین جان، رشته دیمند بودن ، چندان مهم نیست. چیزی که مهمه ، سابقه کانادایی، مدرک کانادایی و زبان عالیه. که به لطف خدا، ما هیچکدومش رو نداریم. اما نگران نباش. اگر یک دوره ای رو در این شهر، درس بخونی، هم زبانت خوب می شه (مخصوصا زبان تخصصی مرتبط با فضای رشته) هم مدرک کانادایی می گیری و هم کم کم با بخش صنعت ارتباط پیدا می کنی.

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد 1393 | | نویسنده : نیما
سلام به همه دوستان عزیزم.

 بینهایت از همه تون عذر خواهی می کنم که نتونستم توی این مدت، مطلب جدید بنویسم و به نظرات تون پاسخ بدم. 

واقعیت داستان اینه که برنامه ها مون یک کمی با اون چیزی که انتظارش رو داشتیم ، فرق کرد. 

من، الان ، این مطلب رو نه از شهر زیبای مونترال، و نه از خاک کشور کانادا، بلکه از شهر شهید پرور و انسان ستیز مشهد مقدس براتون می نویسم. 

سفر، کوتاه و جان کاه بود.

الان در خانه ایم و دوباره همان جایی بازگشتیم که از آن گریخته بودیم.

لطفا دنبال چرایی داستان نگردید. چرا که اگر اصرار کنید، همان دروغهایی را تحویل تان خواهم داد که به دیگران دادم. فقط برای اینکه خیال همه دوستان راحت باشد، باید بگویم، مونترال شهر خ0وبی ست و اگر برنامه تان رفتن و باز نگشتن است، در انتخاب این شهر، تردید به دل راه ندهید. 

روزگار در شهر مونترال، از نگاه من، زیباتر و بهتر از آن چیزی بود که از ایران دیده می شد. 

از ثانیه های حضورم در آن شهر لذت بردم و خاطراتش را هرگز از یاد نخواهم برد. و از آن مهمتر مادجرای برگشتنم را نیز همیشه به خاطر خواهم سپرد. 

حال که پرونده ی مهاجرت ما، به یکباره بسته شده، ماجراهای روزانه ی من هم رنگی خصمصی و روزمره به خود می گیرد و برای دوستان مفید فایده نخواهد بود.بنابراین خاطراتم را به جایی منتقل می کنم که از تیررس چشم خوانندگان به دور باشد و بتوانم بدون خود سانسوری، روزمرگی هایم را برای خودم ثبت کنم. 

در انتها، بی اندازه از تمام دوستانم که سپاس گذارم  و برای تک تک شما روزهای شاد آرزو می کنم . و امیدوارم انتخاب هایتان ، شما را به سوی کامیابی و کامرانی هدایت کند.

ارادتمند همه ی شما

نیما



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما
آب این حمام وا مانده هم که گرم نمی شود. یک ساعت است که زیر دوش آب ایستاده ام به امید اینکه گرمای روحبخشش را روی پوستم احساس کنم. اما گویی آب٬ خیال آن ندارد که از ولرم٬ گرم تر بشود. از آب ولرم خوشم نمی اید. دوست دارم آب حمام داغ باشد. در واقع آب ولرم حمام برایم سرد است. راستی٬ دیروز باد سردی می امد و من که در هنگام لباس پوشیدن٬ فریب آفتاب نیمه جان آوریل مونترال را خورده بودم٬ تای یقه ام را به سمت بالا باز کرده بودم تا اندکی از گردنم را پوشش بدهد. باد گزنده ی مونترال از دشت های برفی سرچشمه می گیرد و با پوست انسان چنان کاری را می کند که فرشتگان جهنم با بدکاران. یاد معلم عربی مان در دوران دبیرستان افتادم که می گفت مشکلات و سختی ها ٬ کفاره ی کناهان انسان است . و مارا با همین بهانه٬ به گرفتن روزه و خواندن نماز صبح تشویق می کرد. ما هم برای باور کردنش مشکلی نداشتیم و نمی دانم چرا از صمیم قلب قبول می کردیم؟ تنها مشکل ما در آن روزگار این بود که هر کدام از این دردسرها٬ چقدر از گاناهان مان را پوشش می دهد. به هر حال ٬ هر چه بود٬ سرد بودن اب حمام ٬ قطعا می بایست سهم بزرگی در گناه زدایی از روح آدمی را بازی کند. مخصوصا اینکه از آن سوی پرده ی حمام صدای زور زدن های باربد هم به گوش برسد. البته آن صدا هاُ فقط صدای زور زدن است وگرنه٬ کار اصلی را همان جاذبه ای انجام می دهد که سیب را به سر نیوتن کوبید. ولی مشکل آنجا تشدید می شود که فرایند کار باربد بر روی توالت فرنگی٬ به لحاظ زمانبر بودن اصلا با افتادن سیب بر روی سر نیوتن قابل مقایسه نیست. معذب بودن من ٬ زیر دوش آب سرد و حضور پسر کوچکم در آن سوی پرده ی حمام٬ کم بود٬ سوزی که به واسطه ی باز گذاشتن درب حمام از کناره های پرده به من می خورد هم اضافه شد. همین است که می گویند حمام مومن هم عبادت است.

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

برای فردایی می جنگم که در انتظارم نیست.

فردایی که از هزاران سال قبل برایم رقم نخورده است.

برای فردایی می جنگم که قرار است خودم – امروز- بسازم.



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

استاد تغییر باشیم. آری استاد تغییر.

تغییر در همه چیز. حتی در همان برنامه های قطعی ای که یک روز فکر می کردیم می تواند ما را از سکون فرسایند٬‌ به جویبار خروشان زاینده برساند.

استاد تغییر بودن شجاعتی وصف نا شدنی می طلبد. شجاعتی که آدمی را از بند گفته ها و شنیده ها برهاند و آزادی کافی برای اخذ تصمیمات مهم در اختیار قرار دهد.

استاد تغییر باشیم.

آزاد و رها.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

هنوز زنده ام.

همین واقعیت برای اینکه اجازه ندهم چیزی حالم را خراب کند کافیست.

وقتی مردم٬ هزاران سال وقت دارم که با حال خراب زیر خاک بخوابم.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

زن ها در این گوشه ی جهان ٬ بر دو قسم هستند:

یکی٬ آن ها که موهای بلندشان را صاف ٬ رها کرده اند. و دسته ی دیگر٬ آنها که موهایشان را به عجیب ترین شکل ممکن ٬ آرایش کرده اند.. البته تعداد گروه دوم ٬ به شکل کاملا مشهودی٬ از گروه اول بیشتر است‌.



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

پیر مرد ها و پیر زن ها در مونترال نمی میرند. فقط تمام می شوند. یعنی قامت شان آنقدر خم می شود که کم کم از صحنه روزگار حذف می شوند. سن و سال برایشان مطرح نیست. تا آخرین لحظه ای که بتوانند٬ راه می روند و برنامه ی روزانه ی کافی شاپ و پیاده روی را ترک نمی کنند. روزهای کاری (که جوانان مشغول کار و دانشگاه هستند) مک دونالد جلوی خانه ی ما٬ پر می شود که افرادی با میانگین سنی بالای 80 سال که دارند قهوه می خورند و حال می کنند. نکته پررنگ در مورد این پیر ها٬ تمیز بودن و البته لق بودن آن هاست. آره .... واقعا لق هستند. به شکلی که هر لحظه آدم احساس می کند ممکن است لولاهایشان از هم بپاشد.

سیسستم خوب بهداشتی و زندگی بدون دغدغه٬ برایشان سالخوردگی آرام و سالمی را رقم زده است.



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما

آرش ٬ بهترین کسی بود که می توانستم هنگام پیاده شدن از تاکسی ببینم. همانگونه که قبلا دیده بودمش٬‌ساده و آرام و خوش رو. چمدان ها٬ سنگین بودند و انتقالشان به داخل خانه٬ کمی با کمک آرش قابل تحمل ترشد.

از حضور در این شهر دور٬ کاملا شکه بودیم . هنوز نمی دانستیم ٬ باید شاد باشیم یا غمگین؟ راه طولانی ای را با هواپیما برای رسیدن به مونترال سپری کرده بودیم. شب قبلش را نخوابیده بودیم و فشار روانی لحظه های خداحافظی را تحمل کرده بودیم.  15 ساعت پرواز را با بیداری پشت سرگذاشته بودیم و دیگر مغزمان یارای تحلیل شرایط موجود را نداشت. به مشکلات فوق٬ باید انجام مراحل اداری ورود به مونترال و تکمیل فرم های مربوط به کارت اقامت و سر و کله زدن با آفیسر های ملالغت اداره ی مهاجرت را هم اضافه کنیم.

به هر حال لحظه ی آغاز ٬‌لحظه ی خوبی بود. و در ادامه٬ با ورود داوود و شهرزاد و آوردن شام و اندکی لحاف و ملافه از سوی ان ها٬ بهتر هم شد. اما این حس و حال٬‌به سرعت تمام شد و این هیجان ورود٬ جایش را به بزرگترین استرس تاریخ بشریت داد. رختخواب ها را پهن کردیم و. .. اما آماده ی خواب نبودیم . در واقع آماده ی بیداری هم نبودیم. در آن لحظه٬ ما فقط در آستانه سخت ترین شب قرن بودیم. شبی که نه با خواب راحت٬‌که قرار بود با کابوس و تردید و بی خوابی سپری شود.

فردا صبح٬ با چشمانی پف کرده و چهره ای در هم پیچیده٬ داخل مک دونالد نشسته بودیم که آرش ٬‌ باز هم به فریادمان رسید.

باز کردن حساب بانکی و خرید سیم کارت ٬ همان روز صبح٬ به همراهی آرش انجام شد.

غروب ٬ اندکی آرام تر بودیم. پف چشم هایمان خوابیده بود . و نگرانی هایمان٬‌ کمی تقلیل یافته بود.



تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما
آخرین ها ٬ نزدیک ترین به اولین ها هستند.

آخرین ها ٬ همیشه حس و حال متفاوتی به آدم می دهند.

هیجان٬ استرس٬ اشتیاق و دلشوره.


و این٬ آخرین شبی ست که در ایران می خوابیم



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما
یک ضبط خانگی بود و حجم صدایش برای مراسم رقص و پایکوبی دیرهنگام شبانه در آپارتمان، کافی بود. 

داماد، مست و دراز و لاغر و کچل ، میدان رقص را با عروس پرانرژی اش به شور اورده بود. مردها، اصولا الکی پول به آرایشگاه می دهند . جان به جانشان بکنی ، همان شکل و غیافه ای هستند که بودند. چه داماد بشنود و چه نشوند. حامد هم از این قاعده مستثنا نبود.

چند باری بیشتر ندیده بودمش. تنها، یکی ، دو بار در خانه مان و یکی، دو بار بیرون از خانه اما دوستش دارم و به نظر پسر خوب و مودب و مهربانی می آمد. 

"نیما ! نیما! نیما!" 

صدای فریاد های ایمان گنابادی بود که از لابلای هیاهوهای آهنگ و دست و سوت و جیغ، در حال قر دادن، نام مرا فریاد می کرد و مرا -در اوج مستی- به همپایی در رقص می طلبید. خیلی وقت پیش ، در ارکستر نیما ، چند بار دیده بودمش. (البته همدیگر را نیم شنادختیم)

بعدها در اجرای گروه آکومپانیمان بیشتر با هم آشنا شدیم و یکی، دو بار همدیگر را ملاقات کردیم.

و همین تازگی ها بود که به واسطه ی عروسی حامد و الهام، باب دوستی مان باز شد. و دیدارمان در بازه کوتاه زمان، یکی ، دو بار همدیگر را دیدیم . تا به آخرین دیدارمان در همین مراسم رسیدیم. 

دوران دوستی با حامد و ایمان، کوتاه بود. اما به قول شاملو " یگانه بود و هیچ کم نداشت"



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
مراسم چهارشنبه سوری رو به همراه خانواده هامون به صورت سالم برگزار کردیم. 

مراسم شادی بود و البته مثل بقیه مراسمات این روزها٬ خالی از لحطه های اندوهناک نبود.

فیلم هندی ای که مامان ها اجرا می کنند٬ تمامی ندارد. 

امیدوارم این روزها و این احساسات هر چه زودتر به پایان برسه.

چند شب قبل هم مامان من٬ دوست هاشون رو دعوت کرده بودند و یک جورایی واسه ما گودبای پارتی گرفته بودند.

در اون مراسم ٬ احساسات هندی٬ یک کمی پر رنگ تر بود.




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
خونه پیدا کردن از راه دور هم داستان ها نگرانی های خودش رو داره . نمونه هایی که جستجو می کنیم ٬‌ محدود به آپارتمان هایی ست که ایرانی ها برای مدت محدود برای اجاره گذاشته اند. اگر می توانستیم دایره جستجو هامون رو به ایرانی ها محدود نکنیم٬ می تونستیم گزینه های بهتر و ارزانتری پیدا کنیم. 

در این مسیر٬ بارها با جواد زحمت دادیم که با صاحب خونه ها تماس بگیره و جتی بره برای دیدن خونه ها.

در این مورد آخر٬ خونه ای که پیدا کرده ایم از خونه ی جواد خیلی دور بود و یک جورایی نمی شد که بهش بگم بره و خونه رو نگاه کنه. 

در این لحظه بود که داوود و آرش وارد برنامه شدند و در حرکت گروهی٬ تونستیم که خونه ی یک خوابه بسیار خوب در محله ی سنت لوک به قیمت 590 دلار در ماه اجاره کنیم. البته اجاره ی اصلی خونه ٬‌790 دلاره و ما تونستیم با توجه به شرایط مستاجر قبلی که می خواست خیلی زود از مونترال بره٬ خونه اش رو به قیمت 790 دلار برای دو ماه اجاره کنیم.

پیدا کردن خونه ٬ بار بزرگی رو از روی دوش ما برداشت. 




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
دوست دارم لحظه به لحظه ی وقایع این روزها رو ثبت کنم. ماجراهای این روزها واقعا می تونه خاطرات جالبی برای آینده باشه. اما وقت ندارم که به طور درست و حسابی بنویسم شون. 

امیدوارم به همین زودی ها٬‌ زمان و آرامش لازم رو پیدا کنم.



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
هر سال، همین روزها که می شه ، می شینم و برنامه های سال قبل رو چک می کنم تا ببینم چه قدر از برنامه هام عقبم. یا اینکه چه کارهایی مازاد بر برنامه انجام دادم. 

خب... برای سال 92 عملا هیچ برنامه ای نداشتم و کلا هر کاری که کرده ام، کارهای مازاد برنامه بوده. 

سال 92 رو بدون برنامه آغاز کردم . این فقدان برنامه، به دلیل عدم وجود پیش بینی های کافی برای شرایط سال 92 بود. اما الان ، خوشبختانه ، تا حدی، شرایط مشخص شده و من می تونم برنامه ریزی ای داشته باشم.

آغاز سال، با سفر ما به مونترال شروع می شه. سفری که فصل جدید در زندگی ما خواهد بود. 

امیدوارم که بدون وقفه بتونم توی کلاس های زبان اسم بنویسم. 

برنامه ی بعدی، کلاس های start of business هست . که هم به اطلاعاتش نیاز دارم و هم به کمک هزینه هاش.

گام بعدی پذیرش برای دانشگاه و ورود به دوره فوق لیسانس مدیریت پروژه است. 

این کارها، هدف گذاری های تحصیلی من هستند.

در سویدیگر ، استقرار در خانه ای مناسب و هماهنگ شدن با محیط جدید هم از واجبات است. (البته این آخری رو نمی شه به عنوان هدف در نظر گرفت. اما به هر حال، باید انجام بشه.

امیدوارم که امسال ، از برنامه هام عقب نیفتم و زندگی ، با همون شیرین و زیبایی ای که انتظار دارم پیش بره.



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
"تغییر" برای اینکه بر زندگی اعمال شود، راه درازی را طی می کند و در من حس و حال های گوناگونی را رقم می زند. معمولا ، روند دگرگونی حس و حال درونی من ، در تمام تغییرات اعمال شده در زندگی ام (بدون در نظر گرفتن شدت و ضعف شان) یکسان بوده است. و این "روند" با شدت هرچه تمام تر ، مشمول ماجرای مهاجرت هم می شود.

روزهای اولی که فکر مهاجرت به سرم زد، هیجان خاصی داشتم. ترسیم تصویرهای آینده و برنامه ریزی های جدید، انرژی زیادی به من تزریق می کرد. 

رفته رفته، درگیری های زبان و مدارک و مصاحبه، فضا را برای جولان هیجان کم کردند. 

بعد از آن هم، درگیری های داخلی و سبک و سنگین کردن های مداوم، گاه مجالی برای عرض اندام انرژی های شادی بخش باقی نمی گذاشت.

اما این روزها، داستان کلا جور دیگری ست. 

خانه و زندگی جمع شده و  روزگار مان با چند چمدان نیمه بسته سپری می شود. همه چیز آشفته است و همین آشفتگی ها، بر فشار روانی این روزهای ما، می افزاید.

این روزها، تقریبا بدترین روزهایی بوده که از آغاز مسیر مهاجرت تجربه کرده ایم. 

روزهایی بدون مشوق و پر از انسانهای سرزنش گر.



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
اوضاع ، خیلی شلوغ بود. 

همه چیز به هم ریخته بود و کارگرهای باربری هم از راه رسیده بودند. اون ها وسیله ها رو می بردند و من و سارا هم با تمام قوا، مشغول سرو سامان دادن به کارهای باقی مانده بودیم. 

باربد و لابلای اسباب های جمع شده و کثیف کاری های باقی مانده ، جولان می داد.

کارگر ها ، از کرد های اطراف قوچان بودند و با داد و فریاد با زبان کردی هم دیگر صحبت می کردند. و باربد هم حاج و واج به آن ها نگاه می کرد و از حرف هایشان چیزی نمی فهمید.

در همین گیر و دار، باربد پیش سارا آمد و سرش را کمی به گوش سارا نزدیک کرد و با صدای آرام گفت: مامان! اینا کارگرا خارجی صحبت می کنن. فکر کنم فرانسوی ان!!!!!



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
مادر بزرگم ٬ سالهاست که با دوری بچه هاش خو کرده.

سالهاست مادرم (که دختر بزرگ مادربزرگم هست) دور از اون زندگی میکنه. و این قانون٬ شامل خاله و دایی ام هم می شه. 

مادربزرگ و پدربزرگم که پیر تر می شن٬ مثل هر پیرمرد و پیرزن دیگه ای به حضور و کمک بچه هاشون محتاج می شن. هر روز جای خالی کمک هاشون رو بیشتر احساس می کنن. مخصوصا این روزهایی که هم پدربزرگم به خاطر عمل های متعدد مجاری ادراری ٬ ضعیف و ناتوان تر شده و هم عارضه های چربی خون و فشار خون و ... مادربزرگم بیشتر از روزهای دیگه خود نمایی می کنه.

به همین دلایل و نگرانی از اینکه ممکنه خبر رفتن ما به کانادا٬ برای اون ها بار روانی مضاعفی ایجاد کنه٬ این ماجرا از اون ها پنهان نگه داشته شد.

مادر و پدربزرگم ٬ هر روز به فاطمیه و مسجد می رن و پای منبر همین ها می شینن.

اونها ماهواره ندارند و اخبار جهان اطراف رو از دریچه صدا و سیمای همین جا می بینن.

و ....

همه این ها رو نوشتم که برای خودم یادآوری کنم که دارم در مورد چه کسایی و چه نسلی صحبت می کنم. 

...

بالاخره دیروز ٬ به اونها گفتند که ما داریم می ریم. و واکنشی که از اون ها دیدیم٬ بسیار دور از انتظارمان بود.

مادر بزرگ٬ از پشت خط تلفن٬ مادرم را به لبخندی میهمان کرد و به او انرژی داد. و گفت مبادا که غصه بخوره. گفت که اون ها (یعنی ما) مایه افتخار خانوده خواهند شد. 

دیروز که با مادر بزرگ صحبت شد٬ پدر بزرگ خونه نبود. 

امروز ٬ پدربزرگ جداگانه زنگ زد که به مادرم انرژی بده و بگه که غصه ی چیزی رو نخوره و خدا پشت و پناه ماست.

...

به وجودشون افتخار می کنم. معنای صبوری و پذیرش و احترام رو از اون ها یاد می گیرم . 

امیدوارم هر چه زودتر از این شهر برم و از کسایی که ...

بگذریم . 

فقط امیدوارم که زودتر بریم.



تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
باربد که سر ذوق باشد، تغییرات چشمگیری در عملکردش حاصل می شود.

اول اینکه انرژی از سر و هیکلش می تراود به شکلی که می تواند گاهی موجب بروز حوادث و خسارات شود . دوم اینکه بسیار حرف می زند. (حدود 15 ساعت بدوم وقفه می تواند ماجراهای گوناگونی تعریف کند. آن هم با حداکثر شدت صوت) سوم اینکه استعداد بی نظری برای یادگیری، از خودش به نمایش می گذارد. و چهارم اینکه به شکل باور نکردنی ای، حرف گوش کن می شود.

به عنوان مثال، یکی از کارهایی که عموما از آن متنفر است و حداکثر مقاومت را در برابر آن به کار می گیرد، بیرون رفتن از خانه در زمان های عصر و شب است. به شکلی که اگر قرار باشد شب -مثلا- به خانه مادربزرگش برویم، باید مسیر طولانی ای را برای راضی کردنش طی کنیم. این مسیر طولانی ،همیشه اول از دستور شروع می شود. و باربد هم عموما از دستور صادره سرپیچی می کند. 

بعد ، نوبت منت کشی و "قربون صدقه رفتن" می شود. که اغلب آن نیز جواب نمی دهد.

در یک بازه زمانی کوتاه، کار به خشونت و جنجال کشیده می شود و در انتها ، با واسطه گری سارا و اعطای چند امتیاز ریز و درشت، وارد فاز عملیاتی خروج از خانه می شویم.

تمام این ماجراها، مربوط به زمانی ست که باربد ، یک روز عادی را سپری کرده باشد. اما اگر در آن لحظه عاملی وجود داشته باشد که او را سر ذوق آورده باشد، عملیات خروج "عصرگاهی " از خانه ، در کمتر از سی ثانیه با شادمانی و نشاط فراوان انجام خواهد شد. و این تفاوت فاحش، شامل تمام فعالیت های نامبرده ی بالا نیز می شود.

چند روز پیش ، به پیشنهاد سارا، باربد جدولی درست کرده بود که شامل ده خانه ی افقی می شد. 

در بالای خانه ی اول، باربد ترسیم شده بود که خوشحال نبود. و در بالای خانه ی دهم، باز هم باربد ترسیم شده بود، بسیار خوشحال و "پلی استیشن " در دست! منظور جدول، کاملا شفاف بود و قرار بود به ازای هر روزی که باربد ظهر بخوابد، یکی از خانه ها ضربدر بخورد تا به خانه ی شماره 10 برسد و ....

کاغذ مورد نظر ، بر روی درب اتاق خوابش نصب شد و نمی دانم چه شد که در کمتر از 3 روز، تمام خانه هایش ضربدر خورد!!!!!!!

روزی که قرار بود عصر ، برای خرید پلی استیشن برویم، آنقدر سر ذوق بود که با حداکثر سرعت ممکن و کمترین اشتباه ، اولین جمله ی فرانسوی اش را به صورت کامل یاد گرفت و در اولین فرصت ممکن هم،  جمله ی تازه آموخته اش را به رخ مادرجون کشید!

Je vais acheter le consoul de joue!



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ