X
تبلیغات
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب
تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما
آخرین ها ٬ نزدیک ترین به اولین ها هستند.

آخرین ها ٬ همیشه حس و حال متفاوتی به آدم می دهند.

هیجان٬ استرس٬ اشتیاق و دلشوره.


و این٬ آخرین شبی ست که در ایران می خوابیم



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | | نویسنده : نیما
یک ضبط خانگی بود و حجم صدایش برای مراسم رقص و پایکوبی دیرهنگام شبانه در آپارتمان، کافی بود. 

داماد، مست و دراز و لاغر و کچل ، میدان رقص را با عروس پرانرژی اش به شور اورده بود. مردها، اصولا الکی پول به آرایشگاه می دهند . جان به جانشان بکنی ، همان شکل و غیافه ای هستند که بودند. چه داماد بشنود و چه نشوند. حامد هم از این قاعده مستثنا نبود.

چند باری بیشتر ندیده بودمش. تنها، یکی ، دو بار در خانه مان و یکی، دو بار بیرون از خانه اما دوستش دارم و به نظر پسر خوب و مودب و مهربانی می آمد. 

"نیما ! نیما! نیما!" 

صدای فریاد های ایمان گنابادی بود که از لابلای هیاهوهای آهنگ و دست و سوت و جیغ، در حال قر دادن، نام مرا فریاد می کرد و مرا -در اوج مستی- به همپایی در رقص می طلبید. خیلی وقت پیش ، در ارکستر نیما ، چند بار دیده بودمش. (البته همدیگر را نیم شنادختیم)

بعدها در اجرای گروه آکومپانیمان بیشتر با هم آشنا شدیم و یکی، دو بار همدیگر را ملاقات کردیم.

و همین تازگی ها بود که به واسطه ی عروسی حامد و الهام، باب دوستی مان باز شد. و دیدارمان در بازه کوتاه زمان، یکی ، دو بار همدیگر را دیدیم . تا به آخرین دیدارمان در همین مراسم رسیدیم. 

دوران دوستی با حامد و ایمان، کوتاه بود. اما به قول شاملو " یگانه بود و هیچ کم نداشت"



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
مراسم چهارشنبه سوری رو به همراه خانواده هامون به صورت سالم برگزار کردیم. 

مراسم شادی بود و البته مثل بقیه مراسمات این روزها٬ خالی از لحطه های اندوهناک نبود.

فیلم هندی ای که مامان ها اجرا می کنند٬ تمامی ندارد. 

امیدوارم این روزها و این احساسات هر چه زودتر به پایان برسه.

چند شب قبل هم مامان من٬ دوست هاشون رو دعوت کرده بودند و یک جورایی واسه ما گودبای پارتی گرفته بودند.

در اون مراسم ٬ احساسات هندی٬ یک کمی پر رنگ تر بود.




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
خونه پیدا کردن از راه دور هم داستان ها نگرانی های خودش رو داره . نمونه هایی که جستجو می کنیم ٬‌ محدود به آپارتمان هایی ست که ایرانی ها برای مدت محدود برای اجاره گذاشته اند. اگر می توانستیم دایره جستجو هامون رو به ایرانی ها محدود نکنیم٬ می تونستیم گزینه های بهتر و ارزانتری پیدا کنیم. 

در این مسیر٬ بارها با جواد زحمت دادیم که با صاحب خونه ها تماس بگیره و جتی بره برای دیدن خونه ها.

در این مورد آخر٬ خونه ای که پیدا کرده ایم از خونه ی جواد خیلی دور بود و یک جورایی نمی شد که بهش بگم بره و خونه رو نگاه کنه. 

در این لحظه بود که داوود و آرش وارد برنامه شدند و در حرکت گروهی٬ تونستیم که خونه ی یک خوابه بسیار خوب در محله ی سنت لوک به قیمت 590 دلار در ماه اجاره کنیم. البته اجاره ی اصلی خونه ٬‌790 دلاره و ما تونستیم با توجه به شرایط مستاجر قبلی که می خواست خیلی زود از مونترال بره٬ خونه اش رو به قیمت 790 دلار برای دو ماه اجاره کنیم.

پیدا کردن خونه ٬ بار بزرگی رو از روی دوش ما برداشت. 




تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
دوست دارم لحظه به لحظه ی وقایع این روزها رو ثبت کنم. ماجراهای این روزها واقعا می تونه خاطرات جالبی برای آینده باشه. اما وقت ندارم که به طور درست و حسابی بنویسم شون. 

امیدوارم به همین زودی ها٬‌ زمان و آرامش لازم رو پیدا کنم.



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
هر سال، همین روزها که می شه ، می شینم و برنامه های سال قبل رو چک می کنم تا ببینم چه قدر از برنامه هام عقبم. یا اینکه چه کارهایی مازاد بر برنامه انجام دادم. 

خب... برای سال 92 عملا هیچ برنامه ای نداشتم و کلا هر کاری که کرده ام، کارهای مازاد برنامه بوده. 

سال 92 رو بدون برنامه آغاز کردم . این فقدان برنامه، به دلیل عدم وجود پیش بینی های کافی برای شرایط سال 92 بود. اما الان ، خوشبختانه ، تا حدی، شرایط مشخص شده و من می تونم برنامه ریزی ای داشته باشم.

آغاز سال، با سفر ما به مونترال شروع می شه. سفری که فصل جدید در زندگی ما خواهد بود. 

امیدوارم که بدون وقفه بتونم توی کلاس های زبان اسم بنویسم. 

برنامه ی بعدی، کلاس های start of business هست . که هم به اطلاعاتش نیاز دارم و هم به کمک هزینه هاش.

گام بعدی پذیرش برای دانشگاه و ورود به دوره فوق لیسانس مدیریت پروژه است. 

این کارها، هدف گذاری های تحصیلی من هستند.

در سویدیگر ، استقرار در خانه ای مناسب و هماهنگ شدن با محیط جدید هم از واجبات است. (البته این آخری رو نمی شه به عنوان هدف در نظر گرفت. اما به هر حال، باید انجام بشه.

امیدوارم که امسال ، از برنامه هام عقب نیفتم و زندگی ، با همون شیرین و زیبایی ای که انتظار دارم پیش بره.



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
"تغییر" برای اینکه بر زندگی اعمال شود، راه درازی را طی می کند و در من حس و حال های گوناگونی را رقم می زند. معمولا ، روند دگرگونی حس و حال درونی من ، در تمام تغییرات اعمال شده در زندگی ام (بدون در نظر گرفتن شدت و ضعف شان) یکسان بوده است. و این "روند" با شدت هرچه تمام تر ، مشمول ماجرای مهاجرت هم می شود.

روزهای اولی که فکر مهاجرت به سرم زد، هیجان خاصی داشتم. ترسیم تصویرهای آینده و برنامه ریزی های جدید، انرژی زیادی به من تزریق می کرد. 

رفته رفته، درگیری های زبان و مدارک و مصاحبه، فضا را برای جولان هیجان کم کردند. 

بعد از آن هم، درگیری های داخلی و سبک و سنگین کردن های مداوم، گاه مجالی برای عرض اندام انرژی های شادی بخش باقی نمی گذاشت.

اما این روزها، داستان کلا جور دیگری ست. 

خانه و زندگی جمع شده و  روزگار مان با چند چمدان نیمه بسته سپری می شود. همه چیز آشفته است و همین آشفتگی ها، بر فشار روانی این روزهای ما، می افزاید.

این روزها، تقریبا بدترین روزهایی بوده که از آغاز مسیر مهاجرت تجربه کرده ایم. 

روزهایی بدون مشوق و پر از انسانهای سرزنش گر.



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
اوضاع ، خیلی شلوغ بود. 

همه چیز به هم ریخته بود و کارگرهای باربری هم از راه رسیده بودند. اون ها وسیله ها رو می بردند و من و سارا هم با تمام قوا، مشغول سرو سامان دادن به کارهای باقی مانده بودیم. 

باربد و لابلای اسباب های جمع شده و کثیف کاری های باقی مانده ، جولان می داد.

کارگر ها ، از کرد های اطراف قوچان بودند و با داد و فریاد با زبان کردی هم دیگر صحبت می کردند. و باربد هم حاج و واج به آن ها نگاه می کرد و از حرف هایشان چیزی نمی فهمید.

در همین گیر و دار، باربد پیش سارا آمد و سرش را کمی به گوش سارا نزدیک کرد و با صدای آرام گفت: مامان! اینا کارگرا خارجی صحبت می کنن. فکر کنم فرانسوی ان!!!!!



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
مادر بزرگم ٬ سالهاست که با دوری بچه هاش خو کرده.

سالهاست مادرم (که دختر بزرگ مادربزرگم هست) دور از اون زندگی میکنه. و این قانون٬ شامل خاله و دایی ام هم می شه. 

مادربزرگ و پدربزرگم که پیر تر می شن٬ مثل هر پیرمرد و پیرزن دیگه ای به حضور و کمک بچه هاشون محتاج می شن. هر روز جای خالی کمک هاشون رو بیشتر احساس می کنن. مخصوصا این روزهایی که هم پدربزرگم به خاطر عمل های متعدد مجاری ادراری ٬ ضعیف و ناتوان تر شده و هم عارضه های چربی خون و فشار خون و ... مادربزرگم بیشتر از روزهای دیگه خود نمایی می کنه.

به همین دلایل و نگرانی از اینکه ممکنه خبر رفتن ما به کانادا٬ برای اون ها بار روانی مضاعفی ایجاد کنه٬ این ماجرا از اون ها پنهان نگه داشته شد.

مادر و پدربزرگم ٬ هر روز به فاطمیه و مسجد می رن و پای منبر همین ها می شینن.

اونها ماهواره ندارند و اخبار جهان اطراف رو از دریچه صدا و سیمای همین جا می بینن.

و ....

همه این ها رو نوشتم که برای خودم یادآوری کنم که دارم در مورد چه کسایی و چه نسلی صحبت می کنم. 

...

بالاخره دیروز ٬ به اونها گفتند که ما داریم می ریم. و واکنشی که از اون ها دیدیم٬ بسیار دور از انتظارمان بود.

مادر بزرگ٬ از پشت خط تلفن٬ مادرم را به لبخندی میهمان کرد و به او انرژی داد. و گفت مبادا که غصه بخوره. گفت که اون ها (یعنی ما) مایه افتخار خانوده خواهند شد. 

دیروز که با مادر بزرگ صحبت شد٬ پدر بزرگ خونه نبود. 

امروز ٬ پدربزرگ جداگانه زنگ زد که به مادرم انرژی بده و بگه که غصه ی چیزی رو نخوره و خدا پشت و پناه ماست.

...

به وجودشون افتخار می کنم. معنای صبوری و پذیرش و احترام رو از اون ها یاد می گیرم . 

امیدوارم هر چه زودتر از این شهر برم و از کسایی که ...

بگذریم . 

فقط امیدوارم که زودتر بریم.



تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
باربد که سر ذوق باشد، تغییرات چشمگیری در عملکردش حاصل می شود.

اول اینکه انرژی از سر و هیکلش می تراود به شکلی که می تواند گاهی موجب بروز حوادث و خسارات شود . دوم اینکه بسیار حرف می زند. (حدود 15 ساعت بدوم وقفه می تواند ماجراهای گوناگونی تعریف کند. آن هم با حداکثر شدت صوت) سوم اینکه استعداد بی نظری برای یادگیری، از خودش به نمایش می گذارد. و چهارم اینکه به شکل باور نکردنی ای، حرف گوش کن می شود.

به عنوان مثال، یکی از کارهایی که عموما از آن متنفر است و حداکثر مقاومت را در برابر آن به کار می گیرد، بیرون رفتن از خانه در زمان های عصر و شب است. به شکلی که اگر قرار باشد شب -مثلا- به خانه مادربزرگش برویم، باید مسیر طولانی ای را برای راضی کردنش طی کنیم. این مسیر طولانی ،همیشه اول از دستور شروع می شود. و باربد هم عموما از دستور صادره سرپیچی می کند. 

بعد ، نوبت منت کشی و "قربون صدقه رفتن" می شود. که اغلب آن نیز جواب نمی دهد.

در یک بازه زمانی کوتاه، کار به خشونت و جنجال کشیده می شود و در انتها ، با واسطه گری سارا و اعطای چند امتیاز ریز و درشت، وارد فاز عملیاتی خروج از خانه می شویم.

تمام این ماجراها، مربوط به زمانی ست که باربد ، یک روز عادی را سپری کرده باشد. اما اگر در آن لحظه عاملی وجود داشته باشد که او را سر ذوق آورده باشد، عملیات خروج "عصرگاهی " از خانه ، در کمتر از سی ثانیه با شادمانی و نشاط فراوان انجام خواهد شد. و این تفاوت فاحش، شامل تمام فعالیت های نامبرده ی بالا نیز می شود.

چند روز پیش ، به پیشنهاد سارا، باربد جدولی درست کرده بود که شامل ده خانه ی افقی می شد. 

در بالای خانه ی اول، باربد ترسیم شده بود که خوشحال نبود. و در بالای خانه ی دهم، باز هم باربد ترسیم شده بود، بسیار خوشحال و "پلی استیشن " در دست! منظور جدول، کاملا شفاف بود و قرار بود به ازای هر روزی که باربد ظهر بخوابد، یکی از خانه ها ضربدر بخورد تا به خانه ی شماره 10 برسد و ....

کاغذ مورد نظر ، بر روی درب اتاق خوابش نصب شد و نمی دانم چه شد که در کمتر از 3 روز، تمام خانه هایش ضربدر خورد!!!!!!!

روزی که قرار بود عصر ، برای خرید پلی استیشن برویم، آنقدر سر ذوق بود که با حداکثر سرعت ممکن و کمترین اشتباه ، اولین جمله ی فرانسوی اش را به صورت کامل یاد گرفت و در اولین فرصت ممکن هم،  جمله ی تازه آموخته اش را به رخ مادرجون کشید!

Je vais acheter le consoul de joue!



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | | نویسنده : نیما
چیزی عوض نشده. فقط من و امثال من٬ اندکی - یا شاید هم خیلی- بزرگ تر شده ایم. 

یادم می آید روزهای امتحان های دوران دبیرستان. با اینکه از استاندارد های یک دانش آموز معمولی٬ خیلی کمتر بودم٬ اما اصولا اضطرابی نداشتم. شب امتحان٬ کتاب را جلویم می گذاشتم. آهنگ گوش می کردم و درس می خواندم. اصراری هم نداشتم که حتما کتاب باید به انتها برسد. شبهای امتحان ٬ سر ساعت 9 می خوابیدم . و این٬ حدود سه ساعت زودتر از میانگین شبهای طبیعی بود.

قسمت جالب ماجرا٬ مربوط است به لحظات و ساعت های بعد از امتحان. 

از امتحان که بیرون می آمدیم. با بچه ها٬ جواب ها را چک می کردیم. واقعا نتیجه٬‌ رضایت بخش بود. اگر استاد می خواست سخت گیرانه و غیر منصفانه نمره بده٬ 17 می شدم و اگر می خواست به دیده ی اغماض در برگه ی این حقیر بنگرد٬ می شد به نمره 19 هم امیدوارم بود.

اولین سوال پدر بعد از هر امتحان این بود: چکارکردی؟

و جواب من عموما حکایت از رضایت و سربلندی داشت.

پدر هم بعد از جواب من٬ همواره واکنشی یکسان از خودش به نمایش می گذاشت که برای درک معنایش ٬ فقط کافی بود تا اعلام نتیجه امتحانات منتظر بمانم. 

فردای آن روز٬ نمره ی من به طرز شرم آوری با پیش بینی ها فاصله داشت. البته هر دفعه هم اعتراض می دادم و از این کار٬ خسته نمی شدم. اما نمی دانم چرا کسی به اعتراضات من رسیدگی نمی کرد.

همین تازگی ها هم امتحان آیلتس دادم. و فکر می کنم لازم نیست در مورد نتیجه چیزی بگم.



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
کم کم احساس می کردم که گناهانم بخشیده شده. درست مثل کسیکه برای کفاره ی گناهانش٬ روزها و ساعت ها سختی می کشه.

کم کم منتظر جبرییل بودم که واسه ام از جانب پروردگار ٬ پیامی بیاره.

.... 

لاکردار ٬ محمد٬ دیگه مسیر پیامبر شدن و امام شدن رو بسته. وگرنه ٬ من می تونستم به راحتی یک پیامبر باشم. 

یک چیزی تو مایه های ایوب!

به هر حال نشد.

خدایا! همین صعه ی صدر را از ما نگیر.



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
یک عالمه خاطره دارم. مثل همه ی آدم ها.

همه جوره خاطره در رزومه ی من دیده می شه.

عاشق بعضی هاشون هستم . و به بعضی هاشون ٬ حاضر نیستم فکر کنم.

اما هرگز حاضر نیستم هیچ کدومشون از ذهنم پاک بشه.

همه شون برام حکم چراغ رو دارن که راه آینده ام رو می تونم باهاش ون پیدا کنم.

بعضی هاشون چراغ سبز هستند و اشتیاق من رو برای تکرارشون بر می انگیزن.

بعضی هاشون حس احتیاط رو برام تداعی می کنن و

بعضی دیگر٬ مرا یاد زخم های عمیقی می اندازند که در روحم شیار شده اند.

امیدوارم این چراغ ها٬ همیشه توی ذهنم روشن و پر نور باشن.



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
آدمیزاد در هنگام خواب، ممکن است یکی از دو مشکل زیر را داشته باشد ، تا خواب بر او، زهر مار شود. 

اول اینکه بسترش سطح سیمانی صافی باشد که روی آن با موکتی نازک و سفت، پوشانده شده باشد.

و دوم اینکه در همان اوج لذت خواب، از فشار بیش از حد مایعات موجود در مثانه ، از خواب بیدار شود و ناگزیر از خروج از بستر و رهاسازی مایعات فوق الذکر گردد.

و من ، دیشب، هر دوتای این مشکلات را داشتم. 

شاید باورش هم سخت باشد که تمام این دردسر ها از درس خواندن حاصل شد.

 ماجرا از این قرار است که اصولا من، به جای درس خواندن، بیشتر حرص درس خواندن را می زنم. (یعنی به شکل احمقانه ای در موردش استرس دارم) به همین دلیل هم ، خیلی خیلی کم پیش می آید که بنده اندکی به باسن مبارکم فشار وارد کنم و تا پاسی از شب بیدار باشم و درس بخوانم.

اما نمی دانم که دیشب مهتاب از کدام سمت در آمده بود که جوانی کردیم و اندکی از وقت بی برکتمان را صرف زبان شیرین فرانسه کردیم و اندکی (تاکید می کنم، اندکی) از آنچه همیشه بود، بیشتر سرمان را روی کتاب نگاه داشتیم.
از بخت سیه، در کنار کتاب من، بر روی میز، یک بطری یک و نیم لیتری اب معدنی بود و هر دفعه که من سرم را از روی کتاب بر میداشتم - بی انصاف- چشمکی به من می زد و من هم لبی از آن تر می کردم. 

"لب تر کردن" های من به شکلی بود که در عرض نیم ساعت، بطری، کاملا خالی شد. من هم که انگیزه ای برای ادامه درس خواندن نداشتم، کتاب را بستم و با چشماهای نیمه بسته ، به سمت اتاق خواب رفتم.

از آن سوی دگر، سارا هم با باربد رفته بود توی اتاق که درس بخونه و باربد هم کنارش بازی کنه. 

البته فکر کنم سارا هم درس های سختی از کتاب فرانسه رو انتخاب کرده بود. چون وقتی من وارد اتاق خواب شدم، روی تخت، برای خوابیدن من ، جا نبود. سارا ، یک طرف خودش رو پهن کرده بود و خوابیده بود و باربد هم از آن سوی دیگر.

من موندم و یک بالش کم ملات و یک پتو و موکت اتاق باربد و یک و نیم لیتر آب اضافه جاری در رگ ها!



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
خوندن داستان فرانسه برای بچه ها خیلی خوبه. اما یک از مشکلات ما بزرگ تر ها، لهجه ی قشنگمون هست که فکر می کنم نیازی به توضیح نداشته باشه.

از لینک زیر می تونید داستان های زیبا به زبان فرانسه رو برای بچه ها رو براشون بذارید. 

http://www.mondedespetits.fr/histoire.php



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
روزها به سرعت می گذرند.

یک عالمه کار داریم که باید انجام بدیم.

سارا ،یک لیست که از کارهایی که باید انجام بشه تهیه کرده و از روی همون داریم کارها رو پیش می بریم. 

خالی کردن خونه و ساخت اتاقک، یکی از پر دردسد ترین بخش های برنامه مون هست.

جمع و جور کردن مدارک و مرتب کردن ماجراهای مالی، داستان دیگری ست که خودش مثنوی طولانی ای ست.

از تمام این داستان ها که بگذریم، حکایت احساس حکایت دیگری ست. 

به خط پایان که نزدیک تر می شویم، انگار شیب جاده هم بیشتر می شود.



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
الان از زبان شیرین فرانسه، تنها چند کلمه به یادگار در ذهنم مانده و اگر بر حسب ضرورت قرار باشه که برای خرید، به یک مغازه برم و یا توی خیابان از کسی آدرس بپرسم، تقریبا 30 درصد حرفهام رو باید با کلمات بریده بریده ی فرانسه و 70 درصد بقیه را با ادا و اطوار به طرف مقابل منتقل کنم. و در بهترین حالت، 5 درصد از حرف هاش رو بفهمم.

برای اون قسمت دوم (یعنی فهمیدن حرف های طرف مقابل) نمی شه کار خاصی کرد و بیشتر باید با "توکل" پیش بریم.

اما برای تفهیم مطلب یه شخص خاطی و پرهیز از انجام حرکات آکروباتیک وسط خیابان، شاید بتوانیم به یک استاد معمولی مراجعه کنیم و همین چند هفته ی باقی مانده از عمر گرانمایه مان را در راه افزایش توانایی گفتمان به زبان فرانسه وقف کنیم.

لکن هنوز بین علما اختلاف است که آیا کلاس مذکور برای نیل به آرمان های مذکور مفید است؟ یا اینکه تنها اتلاف زمان و سرمایه است؟!؟!؟!؟

می ترسم زمانی به نتیجه ی نهایی برسیم که دیگر برای کلاس رفتن و این قرتی بازی ها، خیلی دیر شده باشد و زمان باقی مانده مان، از چند هفته، به چند ساعت کاهش پیدا کرده باشد.



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
باربد از توی اتاق خواب خودش :  " مامان! می شه بگی چی بپوشم؟"

مامان سارا از توی آشپزخونه: " همون بلیز ورزشی سورمه ای ت رو بردار . با شلوار لی."

چند ثانیه در سکوت....

باربد از توی اتاق خواب: " مامان! فکر نمی کنی بهتر باشه خودت بیای و یک نگاهی بیندازی ببینی چی بپوشم؟"


ادبیاتش من رو کشته!!!!!!!



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
لینک دانلود این آهنگ رو در پست قبلی گذاشتم. اما گویا دوستان نتونسته بودند که بهش دسترسی پیدا کنن.

من هم لینکش رو دوبار گذاشتم و امیدوارم که دوستان بتونن بهش دست پیدا کنن. 

این هم لینک مجددش

فقط دوستان بذل عنایت داشته باشند که بعضی از سایت ها رو در کشور عزیزمون نمی شه با چشم غیر مسلح مشاهده کرد(!) این هم از همون سایت هاست !!!!!!!



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | | نویسنده : نیما
آهنگ جدید گروه مون (گروه زاپاس) ، به نام "بوی غربت" رو می تونید از لینک زیر بشنوید  و دانلود کنید.

ویلنسل : نیما

پیانو : ناصر

خواننده: پویا

آهنگ رو از این لینک دانلود و گوش کنید



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ